آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۳۶۶۸
۰۹:۴۴

۱۴۰۵/۰۷/۱۶
قصه آشنایی / قسمت دوم

از حسرت تا رؤیا؛ شبی که پدر رضایت داد

لید: قصه آشنایی با شهید «ناصر بیات» در ادامه روایت اردوی راهیان نور دانشجویی، به شبی می‌رسد که راوی از رفتن به این سفر ناامید شده بود؛ شبی که در میان حسرت تماشای تصاویر راهیان نور، موافقت ناگهانی پدر، مسیر زندگی او را به سوی اتفاقی ماندگار تغییر داد.




به گزارش نوید شاهد زنجان، بعضی اتفاق‌ها در زندگی، درست زمانی رخ می‌دهند که انسان دیگر امید چندانی به برآورده شدن آرزویش ندارد. برای راوی قصه آشنایی با شهید «ناصر بیات» نیز سفر راهیان نور، تا آخرین ساعات پیش از حرکت، رؤیایی دور از دسترس بود؛ رؤیایی که مخالفت پدر، رسیدن به آن را دشوار کرده بود.
راوی از روز‌هایی می‌گوید که با شنیدن خاطرات دوست دوران مدرسه و دانشگاهش، ناهید، بیش از پیش دلش هوای این سفر را می‌کرد. او و ناهید از کودکی با یکدیگر دوست بودند؛ آن‌قدر صمیمی که حتی برای خرید یک جفت جوراب هم بهانه‌ای پیدا می‌کردند تا با هم بیرون بروند.
ناهید سال ۱۳۸۷ به اردوی راهیان نور رفته بود و از خاطرات آن سفر برای دوستش تعریف می‌کرد. هر بار که راوی پای صحبت‌های او می‌نشست، اشتیاقش برای حضور در این اردو بیشتر می‌شد؛ اما اصرارهایش برای همراهی با ناهید در آن سال نتیجه‌ای نداشت. هرچه بیشتر از حال‌وهوای سفر می‌شنید، حسرتش عمیق‌تر می‌شد و آرزوی رفتن به سرزمین‌های نور، در دلش جان می‌گرفت.
این بار نیز با نزدیک شدن به زمان برگزاری اردوی دانشجویی، امید داشت بتواند همراه دیگر دانشجویان راهی سفر شود؛ اما مخالفت پدر همچنان پابرجا بود. نگرانی‌های پدرانه و حساسیتی که نسبت به دخترش داشت، اجازه نمی‌داد به‌راحتی با این سفر موافقت کند.
سرانجام شب پیش از حرکت فرا رسید؛ شبی که راوی تقریباً تمام امیدش را از دست داده بود. رفتن به اردو برایش چنان دور از ذهن شده بود که دیگر تصور نمی‌کرد بتواند روزی در این سفر حضور پیدا کند. خستگی و ناامیدی بر او غلبه کرده بود و گویی دیگر رمقی برای اصرار دوباره نداشت.
در همان حال، مقابل تلویزیون نشسته بود و کلیپ راهیان نور دانشجویان را تماشا می‌کرد. تصاویر سفر، بیش از هر چیز حسرتی را در دلش زنده می‌کرد که مدت‌ها با خود داشت. او در آن لحظه، بیش از هر زمان دیگری، فاصله میان آرزویش و واقعیت را احساس می‌کرد.
اما پدر که حال و هوای دخترش را دیده بود، متوجه ناراحتی و بی‌حوصلگی او شد. شاید همان نگاه پدرانه و دیدن اشتیاقی که در دل دخترش موج می‌زد، زمینه‌ساز تصمیمی شد که راوی انتظارش را نداشت.
پدر وضو گرفت و به نماز ایستاد. راوی همچنان در حال‌وهوای خود بود و گمان نمی‌کرد اتفاق تازه‌ای رخ دهد؛ اما پس از پایان نماز، پدر رو به او کرد و جمله‌ای گفت که همه‌چیز را تغییر داد: «برو رضایتنامه را بیاور.»
راوی از شنیدن این جمله برای لحظاتی در بهت و ناباوری فرو رفت. آنچه تا چند لحظه پیش ناممکن به نظر می‌رسید، ناگهان رنگ واقعیت گرفته بود. باورش نمی‌شد پدری که تا آن زمان با رفتن او مخالفت می‌کرد، حالا خودش اجازه حضور در اردو را می‌داد.
او آن لحظه را چنین به یاد می‌آورد: «یک آن، حس کردم بین زمین و آسمانم. با خودم گفتم حتماً خواب می‌بینم. مات و مبهوت فقط به پدرم خیره ماندم...»
شاید آن شب برای دیگران تنها شبی پیش از آغاز یک سفر دانشجویی بود، اما برای راوی، نقطه پایان حسرتی طولانی و آغاز مسیری تازه به شمار می‌رفت. موافقت پدر، دری را گشود که تا ساعاتی پیش بسته به نظر می‌رسید؛ دری که او را به سوی سفری می‌برد که بعد‌ها در روایت زندگی‌اش، معنایی فراتر از یک اردوی دانشجویی پیدا کرد.
آن روز‌ها راوی هنوز نمی‌دانست در پیش‌رویش چه اتفاق‌هایی قرار دارد و این سفر چه جایگاهی در سرنوشتش پیدا خواهد کرد. آنچه می‌دانست، خوشحالی از تحقق آرزویی بود که مدت‌ها در دل داشت؛ آرزویی که سرانجام با رضایت پدر، فرصت تحقق پیدا کرد.
این‌گونه، پس از روز‌ها انتظار و شبی سرشار از ناامیدی، مقدمات سفر راهیان نور فراهم شد؛ سفری که قصه آشنایی او با همسر آسمانی‌اش، شهید «ناصر بیات»، از دل آن آغاز می‌شد.
ادامه دارد...


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه