در آغوش شهادت
به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید داریوش(محسن) یغمانژاد» چهارم مهرماه ۱۳۴۴ در شهرستان ری به دنیا آمد. پدرش علیجان و مادرش کشور نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. به عنوان بسیجی عازم جبهه شد. بیست و دوم بهمنماه ۱۳۶۴ در امالرصاص عراق به شهادت رسید. پیکر وی مدتها در منطقه برجا ماند و سال ۱۳۷۵ پس از تفحص، در امامزاده یحیای شهرستان سمنان به خاک سپرده شد. برادرش محمود نیز به شهادت رسیده است.

نُه سال بعد
همین که زنگ زدم، فوری در را باز کرد. انگار پشت در بود، مثل همیشه. گفتم: «باباجون! منتظر کسی بودی؟»
گفت: «میدونی که منتظرم، منتظر خبری از محسن.»
گفتم: «انشاءالله همین روزها پیکرش رو پیدا میکنن و برامون میارن، اینقدر بیتابی نکن!» بیقرارتر از قبل از جایش بلند شد. راه میرفت و با خودش حرف میزد: «هی به من میگن صبور باش! چه جوری صبر کنم؟ این بیخبری داره منو میکشه.»
بعد آهستهتر گفت: «کاش لااقل من برم پیشش!» آرزویش برآورده شد. نُه سال بعد وقتی استخوانهای محسن را دفن میکردیم، هشت سال از فوت پدرم میگذشت.
(به نقل از خواهر شهید)
در آغوش شهادت
با بیسیم صحبت میکرد و طول کانال را جلو میرفت. یکباره تمام قد افتاد داخل کانال پر از آب. به سرعت خودم را به کانال رساندم. رفتم توی آب. آب تا زانوهایم میرسید و هر لحظه بالاتر میآمد. محسن را از توی آب بیرون کشیدم و سرش را به لبه کانال تکیه دادم. انگار نفس نمیکشید.
کلاه را از روی سرش برداشتم و خوب نگاهش کردم. به شهادت رسیده بود. خواستم او را از آب بیرون بکشم، اما حجم زیاد آب نمیگذاشت. ناچار پیشانیاش را بوسیدم و از کانال بیرون آمدم. همانجا ماند تا نه سال بعد که بچههای تفحص پیدایش کردند. دیدار بعدیام با استخوانهایش بود.
(به نقل از مجید افرادی، همرزم شهید)
وقتی اطمینان را دید، رضایت داد
نگران سلامتیاش بودم. همانطور ساکت یکجا نشسته بود. سینی غذا را جلویش گذاشتم. گفت: «نمیخورم!» کنارش نشستم و دستی به سرش کشیدم و گفتم: «پسرم! سه روزه غذا نخوردی، از پا در میای.»
گفت: «مامان! تا شما اجازه ندین، من نه غذا میخورم، نه آب و نه هیچچیز دیگه.»
یک ساعت بعد باز هم سینی غذا دست نخورده بود. انگار چارهای نداشتم. گفتم: «پسرم! غذات رو بخور. بعد هرجا دوست داری برو اسم بنویس!» انگار هنوز باورش نمیشد.
گفت: «راست میگی مامان؟ یعنی اجازه میدین؟» وقتی اطمینان را در صورتم دید، رضایت داد و مشغول خوردن شد.
(به نقل از مادر شهید)
تاریک روشن صبح بود که گردان سردار مهدوینژاد در جزیره امالرصاص به ما ملحق شد. محسن یغمانژاد هم در همان گردان خدمت میکرد. طبق برنامه عملیات ایذایی شروع شد.
در طول کانال، آب تا زانوهایمان بالا آمده بود. زیر حجم سنگین آتش دشمن، محسن نوک ستون به طرف جلو میرفت. هرچند دشوار بود، اما او با شجاعت در یک خط مستقیم سنگر به سنگر با بعثیها درگیر میشد و پیشروی میکرد. ما هم پشت سرش بودیم. در همان عملیات محسن به آرزویش رسید. استخوانهایش یازده سال بعد پیش ما برگشت.
(به نقل از حاج اسماعیل سیادت، همرزم شهید)
انتهای متن/