نفس های آخر دشمن در منطقه

به گزارش نوید شاهد فارس، شهید «حبیب دشتبالی» ۱۷ اسفند سال ۱۳۴۰ در شهرستان مرودشت دیده به جهان گشود. شش سال پس از ولادتش، پدر نام او را در مدرسه نوشت. او دورههای ابتدایی، راهنمایی و متوسطه را با موفقیت و سربلندی پشت سر گذاشت. از سال اول متوسطه، روزها درس میخواند و شبها به ورزش کشتی میپرداخت؛ تا آنجا که یک بار نیز موفق به کسب مقام اول شد. سرانجام پس از ۱۷ ماه و نیم خدمت صادقانه در جبهههای حق علیه باطل در جریان عملیات رمضان بر اثر اصابت ترکش خمپاره نیروهای بعثی در شامگاه ۲۱ مرداد ۱۳۶۱ به شهادت رسید. پیکر پاکش در گلزار شهدای مرودشت به خاک سپرده شد.
متن نامه:
بسماللهالرحمنالرحیم خدمت خانواده عزیز و بهتر از جانم، سلام عرض میکنم.
امیدوارم سلام گرم مرا که از فرسنگها راه دور و از دشتهای گرم و شورهزار خوزستان (دارخوین-آبادان) برای شما میفرستم، بپذیرید و در گوشهای از قلب مهربان خود جای دهید. امیدوارم زندگی را در پناه حضرت مهدی (عج) و نایب برحق او، خمینی بتشکن، به سر ببرید و هیچگونه ناراحتی، کسالت، درد و غمی به خود راه ندهید.
باری؛ پدر و مادر عزیزم و خواهر و برادر مهربان و از جان بهترم، اگر خواسته باشید از احوالات اینجانب باخبر باشید، بحمدالله و به شکرانه الهی، حالم خوب است و ملالی نیست و به دعاگویی شما مشغولم. هیچ ناراحتی ندارم، به جز اندکی که دوری از شماست. عزیزانم، این دومین نامهای است که برایتان مینویسم و امیدوارم نامه قبلی به دست شما رسیده باشد و نگران نشده باشید.
من در تاریخ ۲۸ فروردین ۱۳۶۱ به اداره پست تلفن زدم. خانمِ آقای قربانی گوشی را برداشت و به او گفتم که به شما اطلاع بدهد کجا هستم تا نگران نباشید؛ نمیدانم به شما یا جعفر آقا اطلاع داد یا نه. خلاصه آن روز هر کاری کردیم که به خانه تلفن بزنیم، نشد. لازم میدانم یک بار دیگر موقعیت خود را برایتان بازگو کنم؛ ما الان در ۲۰ کیلومتری شهر آبادان و ۳ کیلومتری کارون هستیم که میخواهیم انشاءالله بهزودی آن دست کارون برویم. ما در ۷ یا ۸ کیلومتری دشمن هستیم که نفسهای آخرش را در این منطقه میکشد؛ به امید خدا و با رهبری پیامبرگونه امام، پشتیبانی امام زمان (عج) و دلگرمی شما خانواده محترم، ممکن است بهزودی حملهای صورت بگیرد و دشمن از خاک ما بیرون برود تا ما با پیروزی، سربلندی و افتخار به خانه برگردیم و برای شما و ملت، مایه افتخار باشیم.
راستی، حمید به جایی اعزام شد یا نه؟ من روزی که تلفن زدم، به تمام واحدهای بسیج و سپاه رفتم که شاید حمید آنجا باشد، ولی خبری نبود. خلاصه اینجا آنقدر بسیجی از همه شهرها آمده که ما هر موقع فرصت کنیم، سری به آنها میزنیم. اینطور که معلوم است، بسیج فارس را به حمیدیه و سوسنگرد بردهاند.
مادر جان، از امروز مرخصیها لغو شده و حتی مرخصی شهر هم نمیدهند؛ آمادهباش صددرصد دادهاند که حتی نمیگذارند از موضع دور شویم. البته این جزء اسرار جنگی بود و نبایست به شما میگفتم؛ شما هم به کسی نگویید. بگذریم، اصلاً نخواهید که ناراحت باشید.
پدر جان، فکرِ آمدن به اهواز برای دیدن من را نکنید؛ چون غیرممکن است و اصلاً نمیشود؛ خیلی کم کسی موضع ما را میشناسد و کسی هم به مرخصی نمیآید که بتوان از او سؤال کرد. خلاصه بگویم که معلوم نیست برای این حمله ما کجا باشیم و این موضع هم موقتی است و هر لحظه امکان دارد عوض شود. پس بیش از این وقت شما را نمیگیرم؛ برای همگی شما آرزوی موفقیت میکنم. از قول من به همه خویشان سلام و دعا میرسانم. کسی که هرگز شما را فراموش نمیکند، حبیبالله.
انتهای متن/