این اسلحه ناموس ماست، مواظب باش
برگی از خاطرات شهید «رجبعلی بهتویی»؛

این اسلحه ناموس ماست، مواظب باش

«وقتی برای جایگزینی نیرو‌ها در خط مقدم میمک، ناگهان شهید بهتویی را در میان گروه تعویضی دیدم، وی با نگاهی پرمعنا اسلحه‌اش را به من داد و گفت: «این اسلحه به معنای ناموس ما است، مواظب ناموسمان باش ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات همرزم شهید «رجبعلی بهتویی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
باید شهید «رجایی» را از اتاق شما بشناسند

باید شهید «رجایی» را از اتاق شما بشناسند

«روزی آقای رجایی به اتاق من آمد و نگاهی به وضعیت میز و صندلی‌ها کرد. در اتاق من، دو مبل راحتی بود که برای پذیرایی از مهمانان نخست‌وزیر از آنها استفاده می‌کردیم. تا چشم آقای رجایی به این مبل‌ها افتاد، به من گفت: این مبل‌ها از بس نرم و راحت هستند، آدم وقتی رویشان می‌نشیند، خوابش می‌گیرد ...» ادامه این خاطره از شهید «محمدعلی رجایی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
آخرین عبور از زیر قرآن؛ بدرقه‌ای که درِ خانه را برای همیشه بست

آخرین عبور از زیر قرآن؛ بدرقه‌ای که درِ خانه را برای همیشه بست

روز اعزام علی به کربلای ۴، مادر قرآن گرفت و فرزندش از زیرش عبور کرد. پدر خیره به پسرش بود، علی پرسید سیر نشدی؟ پدر خاموش ماند. اشک مادر جاری شد و خواب شهادت علی در آن لحظه به یادش آمد. علی رفت و در پشت سرش بسته شد، دیگر هرگز بازنگشت. آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «علی قاقازانی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
نامدار ناشناس
برگی از خاطرات شهید «عباس بابایی»؛

نامدار ناشناس

«در یکی از روزها که در پایگاه ارومیه مشغول گذراندن خدمت سربازی بودم، پاکت نامه‌ای که در آن مقداری پول بود، به دستم رسید. ابتدا گمان کردم که یکی از خواهرانم برای من پول فرستاده و خوشحال شدم، اما به علت نبودن نشانی فرستنده فکر کردم شاید نامه متعلق به شخص دیگری است که با من تشابه اسمی دارد. این موضوع هر ماه تکرار می‌شد و من همچنان سردرگم بودم ...» ادامه این خاطره از زبان همسر شهید سرلشکر خلبان «عباس بابایی» در آستانه سالروز شهادت این شهید بزرگوار را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
نوزادی که لبخند زندگی را ندید/ روایتی از شهادت در بیمارستان عیوض‌زاده
برگی از خاطرات؛

نوزادی که لبخند زندگی را ندید/ روایتی از شهادت در بیمارستان عیوض‌زاده

«صدای انفجار که پیچید، خیابان شیخ‌هادی به میدان جنگ تبدیل شد. موشک بعثی‌ها به بیمارستان زنان عیوض‌زاده اصابت کرده بود، اما در دل آوار، نه از درماندگی خبری بود و نه از ترس. دانشجویان دانشگاه افسری امام علی (ع) و مردم عادی، زنجیره‌ای انسانی تشکیل دادند تا مجروحان را نجات دهند، اما در میان خرابه‌ها، تلخ‌ترین کشف، پیکر بی‌جان کودکی بود که تازه به دنیا آمده و قرار بود فردایی داشته باشد که هرگز نیامد ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات «مجتبی مصطفی‌زاده» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
در سکوت غروب، بین مزارهای شهدا/ روایتی از دلتنگی با شهدا و تلخی خبر مرگ
برگی از خاطرات؛

در سکوت غروب، بین مزارهای شهدا/ روایتی از دلتنگی با شهدا و تلخی خبر مرگ

«هر غروب، وقتی دل از غصه می‌ترکید، پاهایم خودشان را به قطعه یک و دو گلزار شهدا می‌کشیدند. آنجا، میان سنگ قبرهای بی‌آلایش، با مردانی حرف می‌زدم که روزی چشمهایشان برق می‌زد و نگاه‌شان آدم را به فکر فرو می‌برد. از بنیاد شهید می‌گفتم، از فحش‌هایی که می‌شنیدم و از شوک هولناک خبر مرگ که هیچ کس برایش آماده نیست. اما آن شب‌ها، وقتی به خانه برمی‌گشتم، سقف اتاقم سینمای تکراری مصیبت‌ها می‌شد و غمی تازه به غم‌های دیروز اضافه می‌کرد ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات «غلامحسن حدادزادگان» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
نصیحت شهید «حلیمی» به پیام‌رسان شهادت، با مقدمه بگو و دل‌داری بده
برگی از خاطرات؛

نصیحت شهید «حلیمی» به پیام‌رسان شهادت، با مقدمه بگو و دل‌داری بده

«همین روزهاست که از ایستگاه قطار زنگ بزنند و بگویند مهمان داریم... حدادزادگان پای مزار شهید «داودی» نشسته و با خیال عبدالله حلیمی حرف می‌زند. از خبر‌هایی که باید ببرد، از خانواده‌هایی که یا نورانی‌اند یا خشمگین، از تندرویی که حلیمی به وی گوشزد کرد و از نصیحتی که شاید می‌توانست شب‌های پرکابوسش را آرام‌تر کند. روایتی صادقانه از مردی که میان تکلیف و درد، راهی جز رساندن خبر نداشت ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات «غلامحسن حدادزادگان» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
وقتی زنان امدادگر به روستایی رسیدند که پزشک ندیده بود

وقتی زنان امدادگر به روستایی رسیدند که پزشک ندیده بود

«اوایل جنگ، در پشت جبهه‌های کردستان، روستا‌هایی بودند که حتی یک بار هم پزشک به آنها پا نگذاشته بود. زهرا همافر، امدادگر ۱۸ ساله قزوینی، یکی از همین روستا‌ها را هدف می‌گیرد؛ گلینه چمن، جایی در ته یک دره سبز که با قاطر باید به آن رسید. در آنجا پیرمردی ۱۱۰ ساله با دلهره قرصی را می‌گیرد که تا آن لحظه در عمرش نخورده بود و زهرا، با چشمانی پر از حسرت، محو تماشای بهشتی می‌شود که خداوند به زمین هبه کرده بود ...» ادامه این خاطره از زبان «زهرا همافر»، امدادگر جبهه را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
هر وصیت‌نامه ۱۰۰ تومن

هر وصیت‌نامه ۱۰۰ تومن

«بوی عملیات می‌آمد بازار وصیت‌نامه نویسی هم داغ می‌شد. از اینترنت و سایت‌های فروش وصیت‌نامه خبری نبود تا با یک کلیک هزار تا وصیت‌نامه برایت ردیف کند ...» ادامه این خاطره را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
اشک‌های یک نوجوان در شب شهادت/ شهید «محمدعلی خونبانی» در آغوش آرزوی شهادت
برگی از خاطرات؛

اشک‌های یک نوجوان در شب شهادت/ شهید «محمدعلی خونبانی» در آغوش آرزوی شهادت

شب سوم عملیات، گلوله‌های خمپاره آتش و ترکش را میان رزمندگان پخش کرد. یکی پرکشید، دیگری مجروح شد، اما شهید محمدعلی خونبانی، دانش‌آموز سوم ریاضی از قزوین، در میان انفجارها نه تنها به عقب نرفت، بلکه با چشمانی گریان و قلبی لبریز از شوق فریاد زد: «شش ماه است که منتظر چنین لحظه‌ای هستم». چند دقیقه بعد، گلوله‌ای به سینه‌اش نشست و وی را به کاروان شهدا پیوند زد. آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید « محمدعلی خونبانی » است که تقدیم حضورتان می‌شود.
بعدی 1 2 3 4 5 قبلی