خاطره/ساعاتی پیش از پرواز

خاطره/ساعاتی پیش از پرواز

همسر شهید مدافع وطن «سعید اسماعیل وندی» برایمان روایت می‌کند: «صبح همان روزی با عجله وضو گرفت و به نماز ایستاد انگار که دلش عجله‌ای ناپیدا داشت. هنوز چیزی از نماز صبح نگذشته بود که تلفنش زنگ خورد نمیدانم از آن طرف خط چه چیزی گفتند که باعث شد سریع آماده شود و با شتاب از خانه بیرون برود. حس می‌کردم روی زمین نیست حال و هوایش انگار از جنس دیگری شده بود.»
خاطره/بخاری

خاطره/بخاری

دوست سردار شهید «علیرضا کاوندی قلعه‌نو» برایمان روایت می کند:«پایگاه بسیج شهرک منتظری را تازه راه انداخته بودیم. سرمای استخوان سوز دزفول و شب هایی که مجبور بودیم تا صبح توی چادر سر کنیم. علیرضا بخاری به دست آمد پایگاه.»
خاطره/ آخرین صبح

خاطره/ آخرین صبح

همسر شهید «مهدی ویسی تبار» برایمان روایت می‌کند: «صبح شنبه پانزدهم فروردین ساعت حدود شش که مهدی بیدار شد تا به محل کار خود برود. من که از شب قبل گوشی را به شارژ زده بودم، احتمال داشت خاموش بماند و من از کلاس بچه‌ها جا بمانم. وقتی دید گوشی کنارم نیست آرام از تخت بلند شده بود. در همان تاریکی گوشی را پیدا کرده و آن را روشن کرده و بی صدا بالای سرم گذاشته بود.»
خاطره/ آخرین افطاری

خاطره/ آخرین افطاری

مادر شهید حجت‌الاسلام و المسلمین «هادی استاد» برایمان روایت می‌کند: «روز اول ماه رمضان مهمان خانه پسر کوچک ترم بودیم. همان شب شیخ هادی تماس گرفت و گفت: «مامان، من کار دارم، نمی‌توانم بیایم. احتمالاً دیر می‌رسم.» به او گفتم: «نه مامان، تو رو خدا هرطور شده بیا داداشت ناراحت میشه سعی کن خودت را برسانی.» گفت: «چشم مامان به خاطر شما کارهایم را انجام می‌دهم و میایم.»
خاطره/ لالایی قرآن

خاطره/ لالایی قرآن

مادر شهید «مصطفی دیلمی» برایمان روایت می‌کند: «از همان روز‌های نوزادی مصطفی، دوست داشتم فضای خانه با صدای قرآن آشنا باشد. هنگامی که نوار کاست جز به جز قرآن را می‌گذاشتم و همراه آن آرام‌آرام تلاوت می‌کردم. مصطفی که هنوز نوزاد بود، هر وقت صدای قرآن در خانه می‌پیچید، کم‌کم آرام می‌شد و به خواب می‌رفت.»
خاطره/کاپشن کلاس اول مصطفی

خاطره/کاپشن کلاس اول مصطفی

مادر شهید مدافع وطن «مصطفی دیلمی» برایمان روایت می‌کند: «هنگامی که مصطفی کلاس اول بود، در مدرسه از بچه‌ها خواسته بودند هر کس هر کمکی از دستش برمی‌آید برای زلزله‌زدگان بم بیاورد تا جمع‌آوری کنند. مصطفی آن روز پولی همراهش نداشت، اما دل کوچکش طاقت نیاورده بود که دست خالی بماند کاپشنش را درآورده و هدیه داده بود.»
خاطره/ آرزوی بزرگ شدن

خاطره/ آرزوی بزرگ شدن

مادر شهید «غلامرضا صارمی نیا» برایمان روایت می‌کند: «کم کم دارد بازار جبهه رفتن جوانان شهر رونق می‌گیرد. غلامرضا که یازده سال بیشتر ندارد، بزرگتر از او را راه نمی‌دهند برای جبهه رفتن، چه برسد به غلامرضای کوچک یازده ساله را. مدام برایم درد دل می‌کرد و از عشق و علاقه اش به جبهه رفتن می‌گفت. بزرگترین آرزوی غلامرضا بزرگتر شدن است همیشه می‌گفت: «اگر کمی بزرگتر بودم.»
خاطره/ او فرمانده بود و من نمی‌دانستم

خاطره/ او فرمانده بود و من نمی‌دانستم

همسر سردار شهید «علی کمیلی فر» برایمان روایت می‌کند: «هر وقت که علی از جبهه می‌آمد سر و صورتش پر از گل بود میگفت: «خوب آنجا فقط خاک است دیگر.» من میگفتم: «خاک نه گل؟ انگار که فقط کارت این است که توی گل و لای خودت را غلت بدهی» علی می‌خندید. بعد از شهادتش وقتی روی دیوار خانه مان پرده زدند متوجه شدم او فرمانده بود و من نمیدانستم.»
خاطره/ خبر شهادت

خاطره/ خبر شهادت

برادر شهید «علیرضا پور نرگس» برایمان روایت می‌کند: «خبر شهادت علیرضا توی صفی آباد پیچید. همه‌ی مـردم خانه‌ی ما جمع شده بودند و ما رو دلداری می‌دادند. اما یکی از بچه‌ها با شنیدن خبر شهادت علیرضا خیلی گریه می‌کرد من وقتی حال او رو دیدم سعی کردم آرومش کنم. بهش گفتم: « چرا اینقدر گریه میکنی؟ شهادت مهمترین هدف علی رضا بود. این همه بی تابی برای چیه؟»
خاطره/ آن خبر خانه خراب کن

خاطره/ آن خبر خانه خراب کن

بردار شهید «عبدالحسین خیاط غیاثی» برایمان روایت می‌کند: «تصور لحظه خبر دادن به مادر، تصویر کردن فضای خانه و حال و روز اهل خانه پس از شنیدن خبر شهادت حسین، دنیا را روی سرم آوار می‌کرد. مادرم حسین را عاشقانه دوست داشت اصلاً محبتش به حسین، خیلی خاص بود. حالا من باید چگونه این خبر را به او می‌دادم؟!»
بعدی 2 3 4 5 قبلی