دوشنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۸ ساعت ۱۲:۴۹
شهید "رضا کریم زاده" دانش آموز بود و در پايگاه بسيج زادگاهش هنگام نگهباني بر اثر اصابت سهوي گلوله شهيد شد. زندگی این شهید گرانقدر را در نوید شاهد یزد دنبال کنید.

شهید نوجوانی که به دنبال شهادت بود

به گزارش نوید شاهد یزد شهید رضا کریم زاده سال 1364 در روستایی نزدیک میبد چشم به جهان گشود و  دوره کودکی را به مانند دیگر روستا زادگان با نشاط و شور و شوق خاصی گذراند. از سن 7 سالگی وارد دبستان شد . از همان اوان کودکی پیرو راه حسین بود و علاقه وی به مجالس عزاداری امام حسین (ع) زبانزد همگان بود.هنوز مرحلۀ کودکی را پشت سر نگذاشته بود که انقلاب اسلامی آغاز شد و او با شرکت در جلسات سخنرانی علماء دین بر اطلاعات و اندوخته های خویش می افزود.

شنیدنی های شهید از زبان پدر
پدرش می گوید: علیرضا یک پرچم داشت و در دوران انقلاب به منزل یکی از روحانیون می رفت تا با ایشان به راهپیمایی و تظاهرات برود. باید گفت او با ایمانی محکم به خداوند و به اسلام عشق می ورزید.دوست داشت همیشه برای مسلمین خدمت کند. تا آنجا که در توان داشت در راه رضای خدا می کوشید.از خصوصیات اخلاقی علیرضا می توان گفت که او جوانی بسیار متواضع و فروتن بودو چهره ای همیشه خندان و متبسّم داشت.او با آنکه دوران نوجوانی را می گذراند ، ولی مهر و علاقه زیادی به راز و نیاز داشت و اکثر اوقات ، به عمق دریای دعا و نیایش فرو می رفت.

برای جبهه کم سن و سال بود
در همین اوضاع و احوال مزدوران شرق و غرب علیه جبهه اسلام وارد جنگ شدند.شروع جنگ تحمیلی به علیرضا شور و شوق عجیبی بخشیده بود و از این که فرصتی پیش آمده که بتواند به اسلام خدمتی نماید افتخار میکرد. او می گفت من باید به جبهه بروم و در راه اسلام با کافران بعثی بجنگم تا اینکه شهید بشوم. وقتی به علت کم سنی او را به جبهه نبردند گویی آتشی از غم وجودش را فرا گرفت. هر چه التماس می کرد نتوانست به جبهه برود. ناچار به بسیج می آمد و شبها به پاسداری می پرداخت.

داستان شهادت
سر انجام او که هنوز در کلاس پنجم ابتدائی درس می خواند در یکی از شبها، شبی که به یاد ماندنی است ، شبی که خاطره ها را زنده نگه می دارد، به پایگاه محل آمد و به نگهبانی پرداخت.گاه و بیگاه نگاهش را به ستاره ها می انداخت و به تفکری عمیق می پرداخت. او می خواست قهرمان دلاوری شود و ناگهان از پس افق سر بردارد و خنجرش را در کشد و گریبان سیاه شب را چاک بزند از چشمۀ جوشان خورشید جرعه نور بنوشد و بدانجا پرواز کند که ملکوت خداوندی نام دارد. در این فکرها بود که ناگهان در سنگر شهیدیه میبد سر و چهره اش خونبار گردید و یک لحظه فهمید به  آنچه میخواست لباس عمل پوشیده است. چون با گلوله ای مستقیم روح بی تابش از حصار تنگ تن به سوی عالم بالا گام زد. پیکر خونین این عاشق شهادت را در همان محل تولدش (شهیدیه میبد) به دل خاک سپردند تا همیشه فریاد یک نوجوان رشیر در پهنای تاریخ طنین افکن باشد.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار