دوشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۸ ساعت ۱۲:۳۸
شهید "قاسم عزيزي ­بندرآبادي" به عنوان سرباز ارتش وارد جبهه شد و بعدها با سمت تک تیر انداز در سومار به شهادت رسید. خاطرات این شهید گرانقدر را از زبان مادرش بشنوید.

مادرانه ای ناب...
 

به گزارش نوید شاهد یزد،  سوم ديماه سال 1340 فرزندي به نام قاسم در خانواده اي كشاورز و مقيد بر مذهب تشيع در بندر آباد رستاق يزد ديده به جهان گشود. او در دامان مادري با اخلاص ، سازگار و پايبند به سيره نبوي و علوي پرورش يافت .
پدرش علي عزيزي در روستاي بندر آباد رستاق يزد با تلاش خستگي ناپذير در كار كشاورزي و كارگري رزق حلال كسب كرد و در خانه اي محقر و خشت و گلي روز گار را با ياد خدا و توكل بر او مي گذراند.
قاسم عزيزي ­بندرآبادي دوران ابتدايي را در دبستان مقداد بندر آباد پشت سر گذاشت و براي كار و سازندگي به بنايي روي آورد . او ضمن تلاش براي زندگي به ورزش هاي رزمي و دفاعي مانند كاراته، نانچيكو و فوتبال پرداخت.

سرباز شجاع

با گذشت يكسال از پيروزي انقلاب به خدمت سربازي رفت و  در تيپ 55 هوابرد آموزش چتر بازي و هلي برد را آموخت . او از سربازان شجاع دوره خود بود و  يكسال و يكماه و يكروز از خدمت مقدس خود را در سالهای 60 و 61 سپري كرد در حاليكه دو بار از ناحيه دست و پا مجروح گرديد .
در آخرين مرخصي كه به ديدار پدر و مادر شتافت با پدر و مادر وداع كرد. مادرش مي گويد مرا بوسيد و خداحافظي كرد و براي مدتي متوالي برايم دست تكان مي داد تا دور شد.
  او در حاليكه در عمليات مسلم بن عقيل در عملياتي كه با هلي كوپتر در پشت سر دشمن پياده شده بود توسط تير و تركش دشمن به فوز عظيم شهادت نایل آمد و پانزدهم مهر 1361 روحش به آسمانها پرواز كرد و جسم خاكي و خونين او پس از 13 روز به يزد منتقل و در امامزاده سيد حسين بندر آباد همنشين خاك شد .

مادرانه ای ناب...

متن خاطره خواب مادر

مادر مي گويد : شبي خواب قاسم را ديدم . بر سر قبرش در گلزار شهدای امامزاده سيد حسين رفته بودم . ديدم پسرم با همان لباس رزم روي قبر خوابيده و سيدي نيز حضور داشت و روضه قاسم بن الحسن مي خواند . من ( مادر ) پيش رفتم و به سيد گفتم : شما روضه قاسم بن الحسن مي خواني و من هم آمده ام پيش قاسم . تا من اين حرف را زدم ، سيد بلند شد و رفت . پسرم از جا برخاست و به من گفت : نگذاشتي روضه بخواند ، گفتم : مادر من آمده ام روضه او را گوش بدهم . پسرم به من گفت : از بس كه تو مي گويي مادر قاسم ، مادر قاسم ، من ناراحت هستم .  نبايد اين قدر ناراحت باشي و بگويي مادر قاسم ، مادر قاسم .
مادر شهيد  در ادامه مي گويد : من هرگز به زبان نمي آوردم در دل مي گفتم مادر قاسم ، مادر قاسم ، چه فرزندي داشتم و چه جواني داشتم . الان كه بيش از 20 سال است از شهادت فرزندم مي گذرد نه با صداي بلند گريه كردم نه جيغ زدم .  در مجلس ابا عبد الحسين (ع) گريه كرده ام اما نه با صداي بلند .

پدر شهيد مي گويد : فرزندم در اوایل انقلاب ، در تظاهرات كفن پوشيد و رفت تا به حاكمان جور اعلام كند كه از شهادت و كشته شدن هراسي ندارد . فرزند ما در راه اسلام  ، در راه قرآن شهید شد و رفت.
 


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده