خاطراتی از شهید "غلامرضا عزیزی نژاد"
شنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۸ ساعت ۱۳:۳۸
دشمن بدون درنگ کاتیوشا و خمپاره شصت می فرستاد و ما در دیده بانی تماشا می کردیم که چطور خمپاره ها چند متری ما پایین می آید. بالاخره شب شد و من در حال چرت زدن بودم که متوجه سرو صدای زیاد بچه ها شدم ، موقعیت جوری نبود که به آنها بفهمانیم دشمن در 60 متری مان است. تا به خود آمدیم عراقی ها شروع به آتش ریختن کردند و صدای داد و فریاد بچه ها در آمد.اکثرا یا ترکش خورده بودند و یا موجی شده بودند.از 12 نفرمان فقط یک نفر نتوانست خود را از مهلکه بیرون ببرد و آن سرباز عباسی بود!
زیر باران خمپاره های دشمن...

به گزارش نوید شاهد یزد شهید غلامرضا عزيزي‌نژاد بيست و پنجم اسفند 1347، در شهرستان يزد به دنيا آمد. پدرش محمدعلي، كشاورزي مي‌كرد و مادرش نصرت نام داشت. دانشجوي دوره كارداني در رشته برق بود. در رشته ورزشي كاراته و باستاني فعاليت مي‌كرد. به عنوان بسيجي در جبهه حضور يافت و چهاردهم فروردين 1367، با سمت تك‌تيرانداز دچار مصدوميت شيميايي شد و هجدهم مرداد 1372، در زادگاهش بر اثر عوارض ناشي از آن به شهادت رسيد. پيكر او را در گلزار شهداي خلدبرين همان شهرستان به خاك سپردند.

در محاصره دشمن
شب اول کمین من و مزیدی و شیوافر و سلطانی (فرمانده محور ) و اشرف زاده و شجاعی  و رضایی و دهقانپور سوار قایق شده و به سمت کمین 2 ( جواد) حرکت کردیم در بین راه من خیال می کردم که در خشکی پیاده می شویم اما اینطور نبود و کمین هاکه مستحکمی نبود و درد ناک بود که در دو طرف آب بود و سه طرف ما مانند نعل اسب دشمن بودند و فاصله آنها با ما بین 600 متر می بود و ما کاملا" در دید بودیم هر 50 متری که قایق می رفت عراق نور می انداخت و بطور کامل منطقه را روشن می نمود و قایق مجبور بود تا منور زده می شد کنار دره  پناه ببرد بالاخره به هر ترتیب بود تا 100 متری کمین 2 رفتیم که ناگهان منور بالای سرمان روشن شد و دشمن شروع کرد بروی ما آتش ریختن و کالیبر که یک مرتبه به قایق و یکی به کنار دره افتاد ویک خمپاره شصت پهلوی قایق که بحمد الله عمل نکرد .پس ما فورا"پیاده شدیم و بچه ها رفتند عده ای در آخر و من که هنوز خیال می کردم تاخط خیلی مانده با خیال راحت گفتم که اسلحه همراه با خودمان به داخل بیاورم که سکانچی قایق گفت الان خودت را می کشی  تو در فکر اسلحه هستی و بعد من طناب قایق را به دستش سپردم و چون جایی برای من و دهقانپور و شیوافر نبود ما فورا"به دستور فرمانده دنبال سنگر رفتیم و بالاخره کانالی یافتیم و درآن پناه بردیم دشمن همینطور بر روی ما آتش خمپاره شصت می فرستاد که باز یکی خمپاره پشت کانال افتاد و بحمدالله عمل نکرد بالاخره پس از مدتی به سوی فرمانده رفتیم و من گونی غذا را پشت کردم با زحمت به سوی سنگر کمین نوک حرکت کردم و بعد داخل کانال رفتیم و فرمانده دوباره گفت برو داخل سنگر و من گفتم کجاست و او به من گفت کجاست پس رفتم  دیدم همه رفتند داخل و نوبت من که رسید گفتند جا نیست پس من برگشتم و به او گفتم می گویند جا نیست پس او با لحنی از خشم گفت : بی مذهب زود باش برو مگر میشه که جانباشد و من گفتم اینطور گفتند به من چه که باز دوباره گفت آهسته صحبت کن و بالاخره داخل کمین شدم داخل سنگر بیشتر ارتشی ها بودند که از همان اول دیدم که اخلاق ما با آنها نمی سازد هنگامی که داخل شدم سر گروهبان که بی سیم چی بود و یک پیراهنی پوشیده بود شروع کرد به نصیحت کردن من و گفت اینجا باید خیلی مواظب بود و اگر تو چیزی یا قایقی دیدی شلیک نکن و به من اطلاع بده خودم ترتیب کار را بدهم البته این حرف برای من عجیب بود بالاخره 24 ساعت از ماموریت 48 ما گذشت و من فقط صبح زود من 2/5 ساعت نگهبانی دادم بعد از 24 ساعت با کمین 2 تعویض شدیم در کمین 2 اتفاقات زیادی افتاد اول که ما رفتیم خوابیدم ارتشی ها گفتند یک نفر ازشما باید نگهبان بایستید و من که مثل بقیه تا ران پا خیس شده بودم خودم را به خواب زدم و بچه ها گفتند که من نگهبانی نداده ام پس مرا بیدار کردند و من رفتم سر پست و یک نفر از ارتش ها گفتم و به هر زحمتی بودنگهبانی من بایک ارتشی تمام شد و نوبت به افراد بعد رسید ما خواب رفتیم پس از چندساعت از صدای آتشی که اطرافمان می ریخت از خواب بیدار شدم افسری با قایق جلوی سنگر ایستاده و پیاده شده بود و دشمن او را دیده بود و اطرافش مرتب آتش می  ریخت وافسر ترسید و چون داخل سنگر راهش ندادیم بد و بی راه می گفت و ناله می کرد ولی بالاخره با تهدیداتی که ارتشی میگفت مثل سروان جونت اینجا بردار و برو و غیره پس از چندی قبول کرد افسره ( در آن موقع ساعت زیاد به صبح نمانده بود ) اما باز ایندفعه قایق موتورش کار نمی کرد و همینطور دشمن آتش می ریخت و من دعا می کردم دوباره افسر برگشت دوباره راهیش کردیم بالاخره به هر زحمتی بود کشتی را  کشیدند و بردند.

زیر باران خمپاره های دشمن...

نجات به برکت آیات قرآن
البته نخست روی خود سنگینی احساس کردم خیال کردم سقف رویم خراب شده اما بعد متوجه شدم که پتو است.این نگذشته بود که باز دوباره سربازی ناله کنان آمد و گفت که دستم قطع شده ، مرا بداخل راه دهید ما چون جا نبود قبول نکردیم و بعد متوجه شدیم که آقا کمی دستشان جراحت دیده بالاخره آن سرباز هم رفت روز شد دشمن آتش سختی بر روی ما می ریخت که همینطور دیدم آتش آمد از سقف به داخل و من دیدم که ناگاه دوستم گردنش را گرفت و گفت آخ گردنم و خود را  انداخت روی زمین و اشرف زاده سرش را در بغل گرفت و همینطور چندین مرتبه گفت لا حول ول قوة الا باالله العلی العظیم که ناگاه دیدیم  دستی بر روی گردنش کشیده گفت چیزی نیست و دوست دیگرم ترکش ریزی داخل گوشش شده بود و من همینطور از صدای انفجار گوشم صوت می کشید ما آماده بودیم که اگر دوباره آتش ریخت به سنگر ارتشیها پناه ببریم و سرباز مفاتیح الجناه در دست گرفته بو و میگفت برکت این قرآن است که مانجات یافتیم دشمن آتش می ریخت اما من به دوستان گفتم بیرون نروید و بعدا" متوجه شدیم آن سنگر ارتشیها چندشهید و چند مجروح داده است پس ما خدا را شکر کردیم غروب بود که یک اطلاعاتی آمد و از رفتن سرباز که می خواست شب در تاریکی فرار کند گرفت و به او گفت که بطرفت شلیک می کنم و سرباز می گفت که من افتخاری آمدم و خودم می روم بالاخره شب تعویض شدیم و چن کیلومتر بدورو رفتیم تا یه یگان رسیدیم و از سوار ماشین شده به سمت سنگر استراحت حرکت کردیم در کمین 2 ما پیاده رفتیم و پیاده آمدیم و گروه ما 48 ساعت در نوک بود من با ارتشیها درگیر بودم آنها سر پست می خوابیدند روز برای هوا خوری بیرون می آمدند و در دید عراق می خوابیدند و سنگر را لو می دادند و در سنگر می خواندند و بلند بلند صحبت می کردند بعضی بی خیال و بعضی در فکر و خیال و غم و غصه می بودند بالاخره عصر روز بعد دشمن با قایق جلوی سنگر آمد و سنگر را به آتش بست ( در این دوره دو تا ازا ارتشیها زخمی شدند ) اما بحمد الله باز ما جان سالم در بردیم و تا شب صبر کردیم و بعد چند گونی را پر کرده جای گونی های خراب شده گذاشتیم در حالیکه شب روشن ومهتابی بود باز عراق منور میزد شب قبل نیز نزدیکیهای صبح اینطور که ارتشیها می گفتند چند تاغواص آمده و بچه ها نارنجک انداختند

زیر باران خمپاره های دشمن...

نظاره گر خمپاره های دشمن
وضع کمین در آن زمان خیلی بد بود و عراق روز جیش الشعبی منطقه را زیر آتش زیادی قرار داده بود خلاصه اول که هیچکس جرات نداشت برود و من و سه (نفر ) دوستانم زارع - صدیقی و ریکازاده ( که بعد شهید شد) حاضر به رفتن به نوک شدیم هنگامی که سوار قایق شدیم به آن صورت خبری نبود ولی وقتی که 50 متری جواد پیاده شدیم آتش دشمن شدید شد و مداوم کمین را می کوفت و به هر زحمتی بود ما رفتیم و نیروها را تعویض کردند هنگامی که به آنجا رسیدیم باورمم نمی شد که اینجا همان کمین قبلی است و کانال ها پر شده بود جلوی کانال شهیدی به نام سهرابی را دیدم که ترکش قسمت پیشانی سرش را برده بود جلوتر که رفتم ارتشیها ته کانال خوابیده بودند تا نیرو تعویض شود و من به هر زحمتی بود پاس یک را به دیدبانی رفتم ولی بوی جسد که هفت روز آنجا بود نفس کشیدن را از من سلب نموده بود در آن موقع که زیر آتش شدید دشمن بودیم من با یک سرباز ترک با هم جنگ می کردیم و بعد با هم دوست شدیم که باز دوباره باران شروع شد و هوا رو به سردی گرایید من با اینکه گرمکن و بارانی و لباس گرم به حد کافی داشتم باز هم دندانهایم به هم می خورد تا چهار ساعت تعویض شدم و شب گذشت و روز آمد صبح تک نفره نگهبانی دادم و عصر با زارع شش ساعت نگهبانی دادم و اینجا بود که در حدود چهار ساعت دشمن با خمپاره شصت منطقه  ما و جواد را می کوفت و ایران گاهی یک دفعه یک مینی کاتیوشا جواب میداد به طوری که ما صدای ویزی آنرا بالای سرمان می شنیدیم اما دشمن بدون درنگ کاتیوشا و خمپاره شصت می فرستاد و ما که در دیدبانی (که 80 سانتیمتر بیشتر نبود ) تماشا می کردیم که چطور خمپاره ها چند متری ما پایین می آید هیچ تا برای دوایی توی گودالی که ما هستیم نمی افتد بالاخره شب شد و تعویض شدیم من در حال چرت بودم که ناگاه صداهایی را از بیرون شنیدم خیال کردم عراقی ها هستند خودم را آماده کردم اما متوجه شدم که نه بچه های خودمان هستند که اینطور بلند دارند صحبت می کنند و موقعیت جوری نبود که ما به آنها بفهمانیم که 60 متری ما دشمن است و تا آمدیم هم بجنبیم دشمن شروع به آتش ریختن کرد و صدای داد و فریا بچه ها را شنیدیم که یا تر کش خورده بودند و یا احتمالا" موجی شده بودند ولی خوشبختانه از 12 نفرمان فقط یک نفر نتوانسته بود خود را از مهلکه بیرون برد و آن سرباز عباسی بود که حدود بازویش قطع شده بود و پایش ترکش خورده بود و استفراغ خون می کرد بالاخره بیسیم زدیم قایق بیاید اما فایده ای نداشت صبر کردیم تا ساعت 2/5 شب دیدیم به امید قایق نشستن فایده ای ندارد و ممکن است تا چند ساعت دیگر تلف شود مجروح از درد  فریاد میزد و کمک می خواست می گفت : مرا بیاندازید در دریا خلاصه دیدیم قایق نیامد  متوجه شدیم عراق 2 قایق را زده است  و ما خطر را به جان خریدیم و همراه با زارع و یک سرباز،سرباز را به عقب حمل کردیم 
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده