خاطرات شهید
شنبه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۸ ساعت ۱۴:۱۷
شهید محمد حسین اکبریان پانزدهم تير 1347، در محله ده­آباد از توابع شهرستان ميبد به دنيا آمد.به عنوان بسيجي در جبهه حضور يافت. بيست و يكم ارديبهشت 1365، با سمت تك‌تيرانداز در فكه بر اثر اصابت تركش به سينه، شهيد شد.

خواهر شهید: برادرم بی تاب شهادت بود

به گزارش«نوید شاهد یزد»؛شهید محمد حسین اکبریان اولین فرزند خانواده ایی متدین ،مومن وبا صفای اکبریان بودپدر محمد حسین ،محمد هاشم با شغل کاسبی وبا تدین ذاتی خویش  فرزندان انقلابی را وارد جامعه اسلامی کرد محمد حسین بسیار مهربان و وظیفه شناس بود واز همان اول به فعالیت های ایثار گری وخدمت رسانی علاقه خاصی داشت او پس از گذراندن دوره ابتدایی در مدرسه آیت الله طالقانی ده آباد و راهنمایی شهید حسینی برای ادامه تحصیل به دبیرستان آیت الله منتظری رفت ،محمد حسین در دوران دانش آموزی اش که مصادف با حمله عراق به ایران اسلامی بود  خودش را برای نبرد حق علیه باطل آماده کردشهیدمحمد حسین اکبریان  در طول زندگی اش فردی آرام و در وضعیت روحی واخلاقی خوبی بود  او با مسجد جامع ده آباد ارتباط خوبی داشته وبا قران وقرائتش انس خاصی داشت  شخصیت محمد حسین در بین فامیل ودوستان یک شخصیت قابل تحسین بود که خود تمام این نعمتها را مدیون مادرش میدانست محمد حسین در سال 1365 به کمک بسیج پایگاه و رضایت والدین به عنوان تک تیر انداز  عازم جبهه شد ودر همان سال وهمان ماه در فکه با اصابت ترکش به سربه شهادت رسید شهید پس از شهادتش مورخ 21/2/1365  پیکرش را در گلزار شهدای ده آباد به خاک سپردند 


خواهر شهید: برادرم بی تاب شهادت بود


 خواهر شهید:

به نام خداي شهيدان و به نام خداوندي كه تمام هستي در تدبير اوست زندگي شهيدان مملو از خاطراتي است كه هيچ موقع از خطور ما نمي گذرد و ما تنها با ذكر خاطرات ايشان است كه هميشه ودر طول زمانهاي مختلف مي توانيم ياد آنها را هميشه در دلهايمان زنده نگه داريم .

از جمله خاطراتي كه من از ايشان دارم اين است كه يك شب همه اعضا خانواده در اتاق نشسته بوديم كه ناگهان تلویزيون اسامي شهدا را اعلام كرد يك مرتبه دستش را به سوي آسمان بالا برد و گفت خدايا مي شود يك روزي عكس من را پشت تلویزيون بگذارند و بگويند شهيد فلانی ويك دستي به پشت من زد وگفت مگر تو نمي خواي تو نمي خواي كه خواهر شهيد بشي مگر نميخواي كه در جامعه سرافراز وسربلند باشيد اگر ما وامثال ما به جبهه نرويم شما كه نمي توانيد با آرامش باشيد.

ديگر خاطره اي كه من آن را هرگز از ياد نمي برم اينكه يك بار مي خواستند عازم جبهه شوند چون پدرم در ايران نبودند سر پرستي ما تنها بر عهده مادر بود برادر كوچكتر خبر آورد كه ايشان عازم به جبهه هستند مادر به داييم مي گويد كه او قرار است به جبهه برود او به دنبال حسين به جايگاهي كه آنها عازم ميشدند مي رود داييم تعريف مي كرد و مي گفت من تمام اتوبوس ها را يكي يكي گشتم اما او را پيدا نكردم از كنار يكي از اتوبوس ها كه مي گذشتم صدايي به گوشم رسيد كه گفت اكبريان بلند شو كه داييت دارد مي رود وقتي نگاهش را به طرف اتوبوس برگرداند متوجه ميشود كه او در اتوبوس پنهان شده وقتي بالا مي رود مي بيند كه او ته ماشين زير صندلي خوابيده تا داييم را ميبيند صورتش را جلو مي آورد مي گويد هر چي مي خواي بزني بزن  ولي بگذار كه من به جبهه بروم ود ر جوابش مي گويد مگر با مادرت نمي خواهي كه خداحافظي بكني گفت شما از طرف من خداحافظي كنيد  چون الان موقع حركت است نمي توانم بيايم بالاخره هر طوري است او را به خانه مي آورد من خودم شاهد بودم در حاليكه كفشهايش را به دست گرفته و لباسش پوشيده بود در حال گريه كردن وارد خانه شد و مرتب با داييم مي گفت حالا كه ماشين ها رفتند من را براي خداحافظي آورده اي مادر گفت مگر من مادر نبودم مگر من زحمت تو را نكشيدم بگذار پدرت كه از كويت برگشت بعدا هر جا كه خواستي برو .


خواهر شهید: برادرم بی تاب شهادت بود

براي بار ديگر كه خواستند عازم به جبهه شوند شب قبل از اعزام وقتي خانه آمد آلبوم عكس را برداشت و عكس آنهايي كه از دنيا رفته بودند را نگاه مي كرد انگار كه به مادر دلداري مي داد و مي گفت اينها كه رفتند هيچ كدام به جبهه نرفتند بگذار من هم به جبهه بروم شايد از خانه كه بيرون رفتم با ماشين يا موتور تصادف كردم آن موقع براي هميشه غصه مي خوري و مي گويي اي كاش كه پسرم به جبهه رفته بود آ خر آنها كه شهيد شهيد مي شوند با چه شكوه و عظمتي  به خاك سپرده مي شوند من خودم شاهد تمام اينها بودم و مي توانم با صراحت بيان كنم كه ايشان تنها عاشق شهادت بودند و اينطور كه هم رزمانشان مي گفتند ايشان روزي كه شهيد شدند شب قبلش خواب مي بينند كه شهيد مي شوند وبا هم سنگرانش خاداحافظي مي كند و مي گويد كه من ديگر بر نمي گردم من را حلال كنيد

ايشان بدون اينكه آمموزش رزمي ببيند به جبهه مي روند و مدتي كه از خانه بيرون مي روند تا موقعي كه به خاك سپرده مي شوند 25 روز طول مي كشد در عمليات والفجر 8 در منطقه فكه در سال 1365/2/21 به فيض شهادت نائل آمدند.  

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده