نامه شهید
شنبه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۸ ساعت ۱۳:۵۴
شهید محمدمهدی زارع­ زاده­ مهريزي يكم خرداد 1341، در شهرستان تهران به دنيا آمد. از سوي بسيج در جبهه حضور يافت. بيست و دوم فروردين 1362، با سمت تيربارچي و تكاور در فكه به شهادت رسيد.
خوشحالی من در خوشحالی شما نسبت به شهید شدنم است
به گزارش «نوید شاهد یزد»، شهید محمدمهدی زارع­ زاده­ مهريزي يكم خرداد 1341، در شهرستان تهران به دنيا آمد. پدرش محمود، خواربار فروش بود و مادرش مرواريد نام داشت. دانش‌آموز سوم متوسطه در رشته طبيعي بود. از سوي بسيج در جبهه حضور يافت. بيست و دوم فروردين 1362، با سمت تيربارچي و تكاور در فكه به شهادت رسيد. پيكرش مدت‌ها در منطقه برجا ماند دوازدهم خرداد 1373 پس از تفحص در گلزار شهداي خلدبرين شهرستان يزد به خاك سپرده شد

خوشحالی من در خوشحالی شما نسبت به شهید شدنم است
خوشحالی من در خوشحالی شما نسبت به شهید شدنم است
خوشحالی من در خوشحالی شما نسبت به شهید شدنم است


بانام خدا و با درود و سلام بر تمام شهدا و برادرانی که چه در گذشته و چه درحال برای رضای خدا قدمی برداشتم و بر میدارند.
خدمت برادران عزیزم مصطفی و رضای عبداللهی پس از عرض سلام سلامتی شما را از درگاه خداوند منان خواستارم باری احتمال این را میدهم الان که وصیت مرا نسبت به خودتان می خوانید ناراحت و چشمانتان اشکبار است .ولی اینرا بدانید ، همانطور که من در زمان زنده بودنم خوشحال نبودم ، الا اینکه شما خوشحال می بودید حالا هم که از میان شما رفته ام همانطور که محمد رفت همانطور که مجتبی رفت ودیگر شهدای انقلاب رفتند ، خوشحال نیستم مگر اینکه شما هم خندان باشید لکن بگوئید خدایا شکرت که دوستان را در کنار یکدیگر قرار دادی باری رضا جان قبل از اینکه خبر شهادت مرا به خانواده ام بدهی ( اگر نفهمیده بودند) در درجه اول با مصطفی و محمود شکاری  پیش او روید و قبل از اینکه خبر را به او بدهی برای اولین بار وصیت نامه را برای او می خوانید به علیت نکاتی را که در وصیت نامه متذکر شده ام و بعد به سایر اعضای خانواده خبر دهید.


خوشحالی من در خوشحالی شما نسبت به شهید شدنم است
رضا جان سفارش می کنم متذکر شو مبادا مادرم خدای نکرده کلمه ای بر زبان بیاورد که شایسته ما در یک شهید نباشد زیرا از پدرم حتم دارم و خیالم جمع است دیگر اینکه ترتیب شستن مرا خودتان بدهید لذا از تمام دوستان و آشنایان بپرس اگر پولی از من طلب دارند پرداخت کنید زیرا من که چیزی به یاد نمی آورم و از آنان حلال بودی بطلبید .یک کتاب سید جمال الدین اسد آبادی جلد سبزرنگ که در طاقچه خانه ما گذاشتی به کانون توحید می دهی و عذر خواهی از طرف من می کنی اگر خواستید به خانواده ام سر کشی کنید اول به خانه شکاری و چراغی بروید ، بر سر خاک هم همینطور زیرا حسین و محمود و مجتبی و سایر دیگر شهدا بودند که راه را به من نشان دادند.
مراسم دعا خانه ما یادتان نرود به حسن محبت کنید او را نسبت به پدر و مادرش آگاهش کنید و در انجام کارهایش به او کمک کنید به برادر کوچک مصطفی و محمد محبت کرده قبل از اینکه کاری را انجام دهید تا رضای خدا را در نظر نگرفته اید به مرحله اجرا نگذارید . مصطفی جان در کارهایت سهل انگاری نکن نمازت را فراموش نکنی در آخر امام را دعا کنید و از خدا بخواهید تا انقلاب مهدی سلامتش بدارد و همه شما را به یکتای بی همتا می سپارم و با  این روی سیاهم از درگاه خدا می خواهم تمام جوانان اسلام و حزب الله چون شما را که چون چشم من می مانید همیشه در پناه خود و یاری نایب بر حق امام عصرش سلامت نگذارد
به امید پیروزی رزمندگان اسلام

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده