نامه های شهید ابراهیمی مقدم به خانواده اش
سه‌شنبه, ۰۷ اسفند ۱۳۹۷ ساعت ۱۸:۲۱
شهید حمید ابراهيمي‌مقدم سوم خرداد 1341، در شهرستان تهران چشم به جهان گشود.از سوي بسيج در جبهه حضور يافت. هفتم اسفند 1360، با سمت آرپي‌جي‌زن در نيسان دزفول بر اثر اصابت گلوله به سر، شهيد شد.
قلبم کوچک است ولی هدفم بزرگ «شهادت می خواهم...» + دستنوشته شهید

به گزاش«نوید شاهد یزد»،شهید حمید ابراهيمي‌مقدم  سوم خرداد 1341، در شهرستان تهران چشم به جهان گشود. پدرش حسين، كارمند اداره پست بود و مادرش هاجر نام داشت. دانش­آموز چهارم متوسطه در رشته تجربي بود. از سوي بسيج در جبهه حضور يافت. هفتم اسفند 1360، با سمت آرپي‌جي‌زن در نيسان دزفول بر اثر اصابت گلوله به سر، شهيد شد. پيكر وي در گلزار شهداي خلدبرين شهرستان يزد به خاك سپردند. برادرش علي‌اكبر نيز به شهادت رسيده است


قلبم کوچک است ولی هدفم بزرگ «شهادت می خواهم...» + دستنوشته شهید

برای پدرم

ای پدرمهربان وزحمتکشم با آنکه جسم وروح وعقلم در به تفکر ودستم قادر به نوشتن زحمات بید دریغی که شما کشیده ای نیست بااین حال میخواهم با بهترین درجه عقلیم به اندازه یک سرسوزن ازدنیای زحماتت رافکر کنم وبه روی کاغذ بیاورم وبعد ازمدتها تلاش کردن توانستم که تکه عقلم را سرهم کنم وکلماتی رابرایت بنویسم ای پدر جان نمیدانم از کجا شروع کنم وچطور قدر دانی کنم درست مثل اینکه میخواهم یک چیزهائی راسرهم کنم وحرفم را بزنم بازهم نمی توانم چون زحمت هایت دریایی بیکران است ومن دراین دریای زحمت وکوشش از برایم درحال غرق شدن هستم وبه هرسو که مینگرم که شاید رشته کلامی بدستم بیاید یابهتر بگویم شاید خشکی یا تکه تخته چوبی ببینم تا لااقل امیدی داشته باشم نمی یابم فقط میتوانم بگویم که زحماتی خارج از قوه تفکرم برایم کشیده ای ومن لحظه ای نتوانستم به اندازه یک کلام قدر دانی کنم . ای پدر جان بدان که تمام وجودم برای همیشه فریاد بابا جان باباجانش بلند است تابتوانم اندکی احساس راحتی کنم
دوستت دارم پدر جان
والسلام علی عبادالخالصین
حمید

قلبم کوچک است ولی هدفم بزرگ «شهادت می خواهم...» + دستنوشته شهید

برای مادرم

ای مادر هر چند سفر کردن از پیش شما برمن گران آمد ولی چه کنم که چاره ای جز این نبود می بایست برای رشد ونمو دادن اسلام تلاش کنم ای مادر اگر با خنجر دیدگانت قلبم را بشکافی می بینی که باقلبم روزگار بردیوار ه قلبم نوشته ام که ای مادر دوستت دارم وتاابد فراموشت نخواهم کمرد مادر عزیزم هر چه در دفترچه عقلم گشتم نتوانستم که کلمه ای را پیداکنم تااز زحمات زیادی که کشیده ای وحتی شبها هم نمیتونستی لحظه ای به خاط من آرام بخوابی که تمام وجود من مدیون این زحمات شما است تشکر میکنم هر روز شکر خدا میکنم واز اینکه بمن چنین مادری عطا فرموده است سپاس گذاری می کنم مادر جان هیچ دلواپس من نباش به امید خدا برخواهم گشت واگر نتوانستم برگردم فر کن که اصلا شخصی به این نام ونشان ندیده ای ونمی شناسی وهیچ  دوست ندارم که لحظه ای درغم فرو روی  آرزومندم که خداشما وپدرم رابه خاطر زحماتتان تاآخر عمر خشنود وخوشحال نگه دارد


پاسخ به نامه پدر

پدر جان درنامه ات ذکرکرده بودی که سرباز امام زمان هستم پدر جان باید بگویم که بنده بسمع خود اسما سرباز امام زمان هستم چرا که کدامیک از کار هایم تابحال پیرو مقررات اسلام بوده است اگر به حساب اینکه از کار هایم تابه حال یک مسلمان شناسنامه ای بودم وحالا توانستم یک جبهه آمدن ظاهری خودم رادر برابرمردم وشما عزیزان عوض کنم شهادت راهنوز درک نکرده ام شهادت جاده پر پیچ وخطرناکی است هر لحظه امکان دارد شخصی که مقصدش شهات است توسط ابلیسیان ازاین جاده منحرف شود اگردرهنگام طی کردن این جاده لحظه ای از فکر خدای خود در رفتی اسیر ابلیسیان خواهی شد و وقتی که منحرف گشتی خیلی مشکل است برگشتن به راه اصلی هر آن امکان دارد که نتواند از هر خان شهادت بگذرد تنهاد کسی که میخواهد اینکار را بکند کسی می باشد که صفا داشته باشد وهر به در جه شهادت رسیدم یا رسیدند آنوقت بدانید توانسته است بدون هیچگونه نظری باین دنیا ونخوردن قریب شیاطین به مقصد خود ملکوت اعلی است برسدآنوقت سرباز امام زمان بوده است حال اگر برگشتم سرباز امام زمان نبوده وچناچه به درجه شهادت رسیدم ممکن است نوشته شما درست است .

پاسخ به نامه خواهر

خواهر عزیزم راجع به دعاکردن درحق شما بدون گفتن شما بارها طلب آمرزش برای همگی اعضاءخانواده کردم ولی خودم بیش ازهمه گناه کارم آیا من بنده ای راسیر کردم ویااینکه بنده موءمنی رااز قید اسارت آزاد کرده ام حتما حساب کردید حال که رفتم به جبهه پیش خدا آبرو دارم آنطورنیست بدانید روی اینکه باخدای خود رازو نیاز کنم ندارم وهمیشه در پیشگاه خدا اظهارشرمندگی میکنم خواهر جان برای شهادت نوشته بودید باید بگویم چه بکشم وچه کشته شوم اثرش دراسلام یکی است من وامثال من دراین جنگ کاره ای نیستیم خداوامام عصر ویاورامام زمان روح خدا خمینی دراین جنگ دخالت دارند خود شاهد بودم که یک عراقی تیر هوائی رهاکرد وقتی پائین آمد خورد به شانه یکی از عراقیها که مزدور بیچاره به زمین افتاد ما  وسیله ای بیش نیستیم وگرنه یک بسیجی با 15روز تمرین میواند درمقابل مزدوران عراقی که یک سال ونیم درسنگر مشغول جنگ است بجنگد در صورتیکه همه سربازان عراقی در جنگیدن مهارت دارند تیر آنها هدف نمی خورد آنوقت شخصی که 15روز دوره دیده تیرانداز ماهری می شود پس بنابراین ماوسیله ابزار خداهستیم که بتواند کار خود را انجام دهد وکسی به اسرارش پی نبرد درخاتمه از همه شما میخواهم دعا کنید من شهیدبشوم


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده