خاطرات شهید
پنجشنبه, ۱۱ بهمن ۱۳۹۷ ساعت ۰۱:۱۶
شهید ناصرملاحسيني هشتم تير 1350، در شهرستان يزد ديده به جهان گشود. از سوي بسيج به جبهه رفت. دهم بهمن 1365، با سمت تك‌تيرانداز در شلمچه بر اثر اصابت تركش به سر و پيشاني، شهيد شد.
شهید نوجوانی  که دوست شهیدش خبر از شهادتش داد


به گزارش«نوید شاهد یزد»،شهید ناصرملاحسيني هشتم تير 1350، در شهرستان يزد ديده به جهان گشود. پدرش رضا، كارگر كارخانه بود و مادرش فاطمه نام داشت. دانش­ آموز سوم راهنمايي بود. از سوي بسيج به جبهه رفت. دهم بهمن 1365، با سمت تك‌تيرانداز در شلمچه بر اثر اصابت تركش به سر و پيشاني، شهيد شد. پيكر وي را در گلزار شهداي خلدبرين زادگاهش به خاك سپردند.

روزی با یکی از دوستان که داشتیم با هم صحبت میکردیم یکی از بچه ها آمد و یکی از دوستان که اسمش مختاربود صدا زد آن مختار گفت مگر نمیبینی که عمامه دارم بگو حاجی آقا ولی مختار نه حاجی بود و نه سید و بچه ها با هم صحبت و شوخی می کردند بعد بچه ها که از هم جدا شدیم مختار گفت بیاید چهار نفری برویم فن کاراته به هم یاد دهیم ما چهار نفر قبول کردیم محمد علی آخوند زاده دهقان و ملاحسینی که خودم باشم و مختار رفتیم کاراته و کشتی بازی کردیم و بعد که برگشتیم خسته بودیم خوابیدیم یکی دفعه خواب رفتیم بعد در عالم خواب من خواب دیدم که علی صفاری به من میگوید که ناصر جان دوست من الان در جنگل و کنار گلها هستم که داری میبینی و تا چند روز دیگر به دیدار من می آیی من از خواب بلند شدم ولی علی صفاری را ندیدم خیلی ناراحت شدم که او شهید شده است ولی من اینجا و او باز هم در نظرم آمد و گفت که می آیی ناراحت نباش. یکدفعه دیدم که مختار از خواب پرید گفت که امام زمان (عج) کجاست الان در اینجا بود گفتم که چطوره شده مختار گفت که خواب دیدم گفتیم چه خوابی دیدی گفت که خواب دیدم امام زمان (عج) آمد و به من گفت تو حاجی آقا نیستی و خیلی به من چیزها گفت مرا نصیحت کرد بعد که گفتم تو کیستی گفت من امام زمان (عج) هستم تا از خواب پریدم که او را بگیریم او غیب شد و دیدم که شما اطراف مرا گرفتید و السلام


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده