جانباز محمدمهدی موحدیان
سه‌شنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۷ ساعت ۱۶:۵۶
جانباز محمدمهدی موحدیان متولد سال 1346 فرزند ابوالقاسم در سال 1366 در سن ا6 سالگی وارد جبهه نبرد حق علیه باطل گردیده و بعد از حضور فعال در چندین عملیات در سال 1367 در عملیات کربلای 5 از ناحیه کمر مجروح و قطع نخاع شده است
نویدشاهدیزد:

کلاه آهنی.../سیاهه ای از خاطرات جانباز محمدمهدی موحدیان در جبهه



به سه راهی که رسیدیم فرمانده با عجله خودش را به ما رساند و گفت: اینجا باید خیلی مواظب خودتون باشید. عراقیها چند تا تک تیرانداز با تفنگ سیمینوف پشت سنگرهای بتونی گذاشته اند و تا حالا پنج تا شهید دادیم. عراقیها از سه زاویه بچه ها را مورد هدف قرار م دادند و آنطورکه فرمانده می گفت هدف تک تیراندازها فقط سر و پیشانی بچه ها بود. جنازه یکی از بچه ها هم که با تیر مستقیم شهید شده بود جلوتر از ما روی زمین افتاده بود و عراقیها برای ترساندن ما مرتب به جنازه شهید شلیک می کردند. همه زمین گیر شده بودند و منتظر دستور از سوی فرمانده ی گروهان بودند. بچه ها پشت خاکریزکوتاهی پناه گرفته بودند، بعضیها به همان حالت نشسته نماز و دعا می خواندند. پیدا بود که بیشتر بچه ها از این وضعیت کلافه شده اند. به حالت سینه خیز خودم را به کانال نزدیک خاکریز رساندم کانال زیاد عمیق نبود برای همین، هنگام راه رفتن در کانال هم باید به حالت خمیده می رفتم که ناگهان فرمانده با بیسیم چی جلویم ظاهر شدند، فرمانده که گوشی بیسیم رادر دست گرفته بود به من اشاره کرد داخل کانال بنشینم.

صدای کسی ازآنسوی بیسیم می آمد که از زمین گیر شدن بچه ها راضی نبود و مرتب درخواست پیشروی می کرد، فرمانده دکمه گوشی بیسیم را فشار داد و گفت: شما مثل اینکه متوجه نیستی اخوی میگم اینجا از سه جهت توتیررس هستیم تک تیرانداز هاشون هم امون بچه ها را بریدند، همه زمین گیر شدند!در میان فش فش ب یسیم جواب آمد:  هیچ راهی نیست بشه عراقیها را دور زد؟نمیشه برادر! اونها روی تمام منطقه دید دارند. چند دقیقه ای گذشت اما جوابی نیامد. فرمانده باز دکمه گوشی را فشار داد وگفت: دستور چیه؟!  نمی توانید برگردید به مواضع قبلی؟  امکانش نیست ما حدود یک کیلومتر جلو اومدیم مرد مومن!چطوری برگردیم عقب؟! منتظر دستور باشید به بیسیم چی هم بگید فرکانس را عوض کنه ممکنه شنود بشیم. فرمانده کلافه و عصبی گوشی را به بیسیم چی داد. بعد مثل اینکه تازه متوجه حضور من شده باشد پرسید: اینجا چه کار می کنی؟ مگه نگفتم پشت همون خاکریزها بمونید؟ برای خاموش کردن تک تیراندازها نقشه دارم. خوبه! اما امیدوارم از اون نقشه کمین دوم برای عراقیها بهتر باشد! متلک فرمانده را نشنیده گرفتم و از نقشه ام گفتم:چند تا آرپی جی زن با تعدادی تک تیرانداز باید هماهنگ بشوند و با تکبیر آرپی جی زن، تک تیرانداز خودی به طرف عراقیها شلیک می کند تا آرپی جی زن مواضع دشمن راشناسایی کند. این کار باید دوبار تکرار بشه، بار اول شناسایی تک تیراندازها و بار دوم با تکبیر گفتن آرپی جی زن و آتش نیروهای خودی گلوله آرپی جی به سمت سنگرهای عراقی شلیک بشه.

وقتی فرمانده موافقت کرد با این روش تک تیراندازها را بزنیم، من اولین نفر بودم که قبضه آرپی جی را گلوله گذاری کردم و با یکی از بچه ها که در تیراندازی مهارت داشت هماهنگ شدم، با تکبیر من تک تیرانداز شروع به تیراندازی به سوی سنگرهای عراقی کرد و من بلند شدم تاجای دقیق اصابت گلوله آرپی جی را مشخص کنم و بعد تکبیر دوم بود و شلیک تیرانداز خودی و این بار آرپی جی را شلیک کردم که به هدف نخورد. با اشاره دست به او فهماندم که جایش را عوض کند. با تکبیر دوم و در مرحله بعد دوباره ایستادم اما گویی اسلحه نیروی خودی گیرکرده بود و من همانطور بدون حمایت و آرپی جی بر روی شانه ایستاده بودم که با صدای برخورد گلوله به کلاه آهنی به خودم آمدم. ناگهان پشت گردنم سوخت و بی اختیار روی زمین خیز رفتم. وقتی آرپی جی زن بعدی وارد عملیات شد فرصتی شد که پشت خاکریز کلاه آهنی را از سرم بردارم و به آن نگاهی بیندازم. بچه ها با دیدن جای گلوله ای که کلاهآهنی را جلو پیشانی سوراخ کرده بود حیرت زده بودند؛ اما من می دانستم که آن کلاه کاموایی که مادرم برایم بافته بود باعث شده بود، کلاه آهنی بالاتر از پیشانی قرار بگیرد و همین باعث شده بود تک تیرانداز عراقی نتواند گلوله دو زمانه قناسه را به هدف بزند!

منبع:  کتاب فراتر از ابدیت
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار