شهید سیدمحسن رحيمي­ تنها
سه‌شنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۲۰:۱۶
شهید سیدمحسن رحيمي­ تنها به عنوان پاسدار وظيفه خدمت مي‌كرد. پانزدهم مهر 1374، در سردشت بر اثر سقوط از تراكتور به دره شهيد شد.
نویدشاهدیزد:

وظیفة همه جوانان کشور است که از خاک اسلام و قرآن، دفاع و پاسداری کنند


شهید سیدمحسن رحيمي­ تنها نهم مرداد 1354، در روستاي حسن ­آباد از توابع شهرستان اقليد فارس به دنيا آمد. پدرش محمد، كشاورزي مي‌كرد و مادرش جان­بي­بي نام داشت. تا پايان دوره ابتدايي درس خواند. به عنوان پاسدار وظيفه خدمت مي‌كرد. پانزدهم مهر 1374، در سردشت بر اثر سقوط از تراكتور به دره شهيد شد. مزار وي در گلزار شهداي روستاي نصرآباد تابعه شهرستان تفت واقع است
برادر شهید:
درتهران زندگی میکردیم که محسن، آخرین فرزند خانواده، آ نجا به دنیا آمد. با وقوع انقلاب اسلامی، به وطن اصلی خود؛ یعنی نصر آباد پیشکوه برگشتیم و درآ نجا ساکن شدیم. پنج- شش سال بعد از زندگی در نصرآباد، دوباره بار و بنُه را بسته و به «برِکه » مهاجرت کردیم و در آن جا، با خرید یک حلقه چاه آب، مشغول به کشاورزی شدیم.
محسن ازهمان کودکی، پا به پای ما برادرهای بزر گتر خود، در کارهای کشاورزی به پدر کمک میکرد. زمانی که او به سنّ مدرسه رفتن رسید، چون در کفه مدرسه ای وجود نداشت و نمی شد که هر روز او را تا مدرسه دهشیر ببریم و برگردانیم، ناچار او را در مدرسة «شهید رجایی »، واقع در حسین آباد دهشیر ثبت نام نمودیم و هر روز او را با موتور تا آ نجا می بردیم و دوباره عصرها به دنبالش می رفتیم و او را به خانه برمی گرداندیم.
 
محسن هر چند که با تحمل دوری و سختی راه، به خوبی درس می خواند و با اینکه بسیار باهوش و با استعداد بود، ولی وقتی که کلاس سوم دبستان را   به پایان برد، چون ما دیگر حوصله نداشتیم هر روز او را به حسین آباد ببریم و برگردانیم. از جهتی دیگر پدرمان هم راضی نبود که محسن با پای پیاده به دبستان رفت وآمد کند، ناخواسته ترک تحصیل کرد و درهمان مزرعه، در کنار ما مشغول به کشاورزی شد تا جای خالی دو تا از برادرهایم را که به یزد رفته بودند، پر کند، نگذاشت کار کشاورزی پدر، معطل بماند. البته او در نیمه های سال، از ترک تحصیل پشیمان شد و تصمیم گرفت که از سال آینده، دوباره به مدرسه برود. بنابراین برای او موتور دست دومی خریدیم تا او با پسر برادرم که به سن مدرسه رفتن رسیده بود به حسین آباد برود. محسن مشتاق و بدون خستگی، هر روز به مدرسه می رفت و برمی گشت و روزهای جمعه در کار کشاورزی به ما کمک میکرد بعد از به پایان رسیدن کلاس چهارم، مدرسة حسین آباد که دانش آموزان کمی داشت، تعطیل شد، برای همین او که تصمیم جدی برای درس خواندن داشت، با پسر برادرم، هر روز با همان موتور تا مدرسة «بهار » دهشیر می رفت و بعد از ظهر هم که مدرسه تعطیل م یشد، دوباره به کفه برم یگشت. او برای گذراندن دوره راهنمایی، در مدرسة «شهید صدوقی » دهشیر ثبت نام کرد ولی قبل از به پایان رساندن آن، منصرف شد و خیلی جدی به کار کشاورزی پرداخت. او بعضی مواقع همراه من به برق کشی ساختمان می آمد. برق کشی را به خوبی یاد گرفته بود و ازعهدة رانندگی با تراکتور هم برمی آمد.

محسن در سال 1367 ، تصمیم گرفت که به جبهه برود ولی چون سن کمی داشت پدر مخالفت کرد و مانع رفتنش شد. این ماجرا گذاشت تا این که محسن به سن سربازی رسید. قبل از آن که زمان اعزامش به سربازی فرا رسد، خودش به نیروی انتظامی مراجعه کرد و برای طی دورة سربازی، به گچساران اعزام شد و سه ماه در آ نجا خدمت نمود. بعد از طی دورة آموزشی گچساران، به عنوان سرباز پاسدار، مشغول به خدمت شد. با نبود او، مادر بی قراری میکرد و پدر نیز در کارهای کشاورزی دچار مشکل
شد. او درهر پنج باری که به مرخصی آمد، یک لحظه بیکار نمی نشست و در کارها به پدر کمک میکرد. محسن در سال دوم سربازی در منطقة سردشت خدمت میکرد، در روز پانزدهم مهرماه سال 1374 وقتی که برای نیروها آب می برده است. بر سر سه راهی آن منطقه مورد حملة اشرار قرار می گیرد و به شهادت می رسد و 15   روز بعد از آن واقعه، خبر شهادتش به مارسید.

محسن خوش اخلاق، مهربان و صبور بود. برادرزاده و خواهرزاد ه هایش را خیلی دوست داشت، با آ نها بازی میکرد. اهل نماز بود، با آن که مسجد از خانه دور بود ولی اکثر مواقع خود را به مسجد می رساند و در نماز جماعت شرکت میکرد. او برای مادرم، دعای کمیل و ندبه می خواند.
محسن با عناصر ضدانقلاب و شایعه پردازان مخالف بود و شجاعانه از امام خمینی و انقلاب دفاع میکرد. او به حفظ حجاب سفارش میکرد و نیز اهل امر به معروف و نهی از منکر بود. طرفدار حق و حقیقت بود و چنانچه با کسی اختلافی پیدا کرده، یا قهر میکرد، خیلی زود قدم جلو می گذاشت و آشتی میکرد؛ چون معتقد بود که اگر قهر بیشتر از سه روز طول کشد، عبادتهای انسان مورد قبول خدا واقع نمی شود. محسن به بزر گترها به خصوص پدر و مادر و معلم هایش احترام می گذاشت، رضایت پدر و مادر را به آسایشِ خود ترجیح می داد و اگر کسی از اوکمک یا کاری می خواست، بدون هیچ بهانه و منتی انجام می داد. به ندرت عصبانی می شد. وقتی به خدمت سربازی می رفت، از پدر و مادرم خواست که ناراحت نشوند. آرزو داشت که در سپاه پاسداران خدمت کند همین طور هم شد. از این که سرباز پاسدار بود رضایت داشت و می گفت: «وظیفة همة جوانان کشور است که از خاک اسلام و قرآن، دفاع و پاسداری کنند. »

زمانی که محسن 13 - 14 سال بیشتر نداشت، همراه من به برق کشی می آمد تا یاد بگیرد. یک روز که برق کشی خانه ای را انجام می دادم و او هم در کنارم ایستاده و با دقت به کارم نگاه میکرد، به شوخی گفتم: « خوب یاد بگیر. می خواهم که فردا خودت به تنهایی بیایی و سیم کشی ها را تمام کنی. » دو روز بعد که به آن خانه رفتم تا کار برق کشی آ نجا را تمام کنم، با کمال تعجب دیدم که تمام سیم کشی آ نجا به دقت انجام شده است، برای همین با ناراحتی به صاحبخانه گفتم: «چرا کسی را آورده اید و کار نیمه تمام من را به دستش داد ه اید؟! » او جواب داد: « من کسی را نیاوردم. دیروز محسن آمد و بقیة کارها را انجام داد ». من از مهارت محسن متعجب شدم، در دل او را تحسین کردم و به او آفرین گفتم.
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده