سید حسین فرمی باف
شنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۷:۴۲
سید حسین فرمی باف از آزادگان یزدی و متولد سال 42 است که شانزدهم آبان 1361 به اسارت در آمده و تقریبا هشت سال در زندان‌های رژیم بعث عراق به سر برده است..

نویدشاهدیزد:


آتش باران/اولین تجربه در خط مقدم

کم کم به تپه ها رسیدیم ، در اینجا جنازه های زیادی را مشاهده کردیم. دو شب قبل عملیات بود و رزمندگان ما این تپه ها را از عراقی ها پس گرفته بودند به طوری که دشمن حتی فرصت بردن اجساد خود را هم نداشت ،تعدادی از این پیکرها مربوط به عراقی ها بود که پس از تصرف اين تپه ها توسط نيرو هاي ما فرصت انتقال اجساد شان به پشت جبهه را نيافته بودند، لذا همچنان بر جا مانده بود ،عراقی ها تلاش داشتند تا منطقه ای را که چند شب قبل از دست داده اند پس بگیرند ، آتش سنگینی روی تپه ها می ریختند، فاصله ما با دشمن کمتر از  100متر ودرتپه مقابل بود، با تیر مستقیم هم شلیک می کردند . این اولین تجربه مادرخط مقدم بود، شب از نیمه گذشته و ما همچنان درگیر با دشمن بوديم ،از شب قبل که در حالت آماده باش به سر می بردیم و تمام روز که پیوسته در مسیر بودیم و همه شب که در خط مقدم مشغول مبارزه با بعثیون، لحظه ای فرصت استراحت نداشتیم و پیوسته بیدار و در حال تیراندازی به سمت مقابل ، هر از گاهی گلوله ای منورتمام آسمان را روشن می کرد. فضای این تپه ها به شکلی بودکه اگر لحظه ای سر از سنگر بیرون می آوردیم با تیر مستقیم هدف قرار مي گرفتيم و به هیمن ترتیب طی 10روزی که در آن منطقه بودیم حدود 8 نفر از دوستان ما به وسيله تك تير انداز هاي دشمن، به شهادت رسيدند.

کم کم به صبح نزدیک می شدیم ولی از شدت درگیری کاسته نمی شد و هر لحظه شرايط سخت تر وتير اندازي مستقيم، شدیدتر ،عراقی ها سعی داشتند تپه را پس بگیرند و ما مقاومت می کردیم. هوا رو به روشني  مي رفت  نماز صبح را در سنگر به حالت نیم خیز با کفش و لباس نظامی و بدون وضو(البته با تيمم) اقامه کردیم، در روشنایی روز متوجه شدیم که از شب قبل تاکنون چه درگیری سختی را با عراقی ها داشتیم ،اطراف ما پر بود از جسدهای سربازهای عراقی که در شبهای قبل کشته شده بودند، در دامنه تپه ها نیز تعدادی جنازه دیده می شد که امکان انتقال آنها وجود نداشت ودر دید رزمندگان ما بود .

کم کم سياهي شب جاي خود را به سپيدي روز مي داد و ما باید به این وضع عادت می کردیم، فاصله بين ما ودشمن کمتر از 100 متر، بين دو تپه كه به تپه هاي گچي معروف بود هر لحظه صداي عبور گلوله ها را از بالاي سرمان مي شنيديم آنقدر تير بار هاي عراقي مواضع ما را زير آتش مستقيم گرفته بودند كه لحظه اي امكان بيرون آوردن سر از سنگر وجود نداشت، مستقیم در تیر رس دشمن، کوچکترین حرکتی را با رگبار گلوله جواب می دادند، بچه ها کم کم به این محیط عادت کردند، بعضی وقت ها بچه ها برای اینکه عراقی ها را هم سرگرم کنند کلاه خودي را بر روي سر نيزه قرار مي دادند وبه آرامي آنرا به بالا بیرون از سنگرمی آوردند تا به آن شلیک کنند ،عکس العمل عراقی ها دیدنی بود طی چند ثانیه کلاه خود سوراخ سوراخ می شد.

روز اول به همین منوال گذشت شب فرا رسید و باز درگیری، طی 48 ساعت گذشته کلا دو ساعت خواب به چشمان ما نرسیده بود، لباس نظامی بر تن، پوتین بر پا و آماده باش کامل ، و در حال درگیری با دشمن ،دیگر کسی فرصت فکر کردن به خواب و خوراک نداشت. مسير كوهستاني و بعضا باريك منطقه به طوري كه دو نفر به سختي كنار هم عبور مي كردند، باعث شده بود جابجايي تداركات ومهمات به سختي صورت پذيرد.

هر کدام از ما مقداری کنسرو در کوله پشتی داشتیم همچنین در سنگر های عراقی ها که از شب های قبل به تصرف ما در آمده بود. مواد غذایی کنسرو شده پیدا می شد، لذا این مدت را با کنسروهای موجود سپری  کردیم .روز سوم که فرا رسید با توجه به تابش آفتاب بر جنازه های عراقي كه بر زمين مانده بود ،بوی بدی همه جا را فراگرفت که بسیار آزار دهنده بود، اضافه بر این سنگرهای روی تپه ها که دور از تیر رس عراقی ها قرار داشت، بعضا به عنوان دستشویی و توالت استفاده می شد، همه اینها فضا را در روزهای سوم به بعد متعفن کرده بود.

در جمع ما تعدادی از سربازان و کادر ارتش هم حضور داشتند یکی از افسران ارشد به ما توصیه کرد برای اینکه بوی بد جنازه ها شما را آزاد ندهد بهترین راه این است که سیگار بکشید. توضیح این نکته لازم است که سنگرهای عراقی همیشه پر بود از سیگارهای مختلف و سیگار جزء ملزومات ضروری عراقی ها به حساب مي آمد و در عملیاتی که رزمندگان ما این سنگر ها را گرفته بودند کارتن های سیگار به وفور یافت می شد، لذا دوستان ارتشی توصیه می کردند برای از بین بردن بوی نامطبوع به سیگار پناه ببرید ولي ما ترجیح دادیم به این نسخه عمل نکنیم.

حدود 10 شبانه روز بر روی این تپه ها مستقر بودیم در این مدت کفش از پا در نیاوردیم روزها در سنگر و شبها با سختي ودر تاريكي مطلق باعراقي ها مقابله مي كرديم ،در طي اين مدت پيكرتعدادي از دوستان و همرزمانمان راكه به فيض شهادت رسيده بودنددر تاريكي شب  به عقب انتقال داديم. تك تير انداز هاي عراقي در جبهه هاي غرب از مهارت بالايي بر خوردار بودند واندك غفلتي هدف قرار گرفتن توسط آنها مي شد البته در مقابل كرد هاي ما نيز مهارت خوبي در تير اندازي داشتند وپيوسته در كمين دشمن بودند وهر از چند گاهي با شليك مستقيم متجاوزان را از پاي در مي آوردند،با همه اين شرايط در این مدت حدود 8 نفر از دوستان ما به ضرب مستقیم گلوله به شهادت رسیدند كه با همت دوستان موفق شدیم پیکرهای آنها را به عقب برگردانیم.

روز هاي دشوار به سختي مي گذشت دوستان ما چون تقيد خاصي به انجام فرائض داشتند ودر اين موقعيت امكان طهارت وجود نداشت وطبعا اقامه نماز با لباسهاي نه چندان طاهر دلچسب نبود ،ولي به اضطرار بايد تحمل ميكردند وراه ديگري نبود. بعد ها يكي از دوستان نكته اي را از امام نقل قول كرد كه ايشان در پاسخ بعضي ازرزمندگان كه نسبت به طهارت در سنگر ها پرسيده بودند،اينگونه پاسخ داده بودند :«اي كاش مي توانستم عبادت شصت ساله خود را بايك شب سنگر نشيني شما عوض كنم كه مي دانم اجر شما بيشتر است.»همين كلام امام بود كه بسيار ياز شبهات را مرتفع مي كرد.

پس از ده روز در شب یازدهم فرمانده دستور برگشت به عقب را صادر کرد و گفت: قرار است نیروهای جدید جایگزین ما شوند و ما به مقر بر می گردیم. منتظر ماندیم تا پاسي از شب گذشت و در سکوت کامل و تاریکی مطلق به ردیف یک  به عقب برگشتیم ،حدود سه ساعت پیاده تپه ها را طی کردیم تا به جاده رسیدیم، همانجا خودرو ها منتظر انتقال ما به مقر بودند و سرانجام با روشنایی صبح وارد مقر شديم، همانجایی که یازده روز قبل پس از ورود به گیلان غرب مستقر شده بودیم. زمان استراحت بود و بعد از یک مدت زمان طولانی ،واقعاً به چند روز استراحت نیاز بود.

 بعد از استقرار در قرارگاه مقداري به سر و وضع خود رسیدیم استحمام پس از ده روز آن هم ده روز آنچناني واقعا يك ضرورت بود آنروز تا شب به نوبت بجه ها به نظافت فردي خود پرداختند و شب در مقر همه از اين تجربه ده روزه صحبت مي كردند از هر دري سخني و خاطره اي بيان مي شد ساعاتي گذشت فرمانده به جمع ما ملحق شد و گفت: فعلاً باید اینجا بمانيم تا ماموریت بعدی ابلاغ شود.

از روزی که شهرمان را ترک کرده بودیم تا اين روز بیش از یک ماه می گذشت وتا این زمان به دلیل رعايت مسائل امنيتي و جلوگیری از نشت اطلاعات، نمی توانستیم با خانواده ها تماس بگیریم، لذا ارتباط فقط از طریق نامه نگاری ممکن بود و نامه هايي كه از سوي خانواده ها به  مقر پشتیبانی مي رسيد جمع بندی و تقسیم می شد . روزی که به پشت جبهه بعد از یازده روز برگشتیم نامه هایمان را آوردند، و هر کسی نامه خود را تحویل گرفت بعد از یک مدت طولانی خبرهایی از خانواده ها رسيده بودكه خواندن آنها خالی از لطف نبود. بچه ها بعضاً با صدای بلند نامه هایشان را برای يكدیگر می خواندند و از حال و روز هم با خبر می شدند. در این بین یکی از دوستان که بعدها در عملیات بیت المقدس به شهادت رسید توجه همه را به خود جلب کرد، در حالی که هر کدام از بچه ها سرگرم صحبت با دیگری بودند یک مرتبه گفت: «بچه ها همه گوش کنید ببینید  پدرم در نامه اش چه نوشته است» همه آرام گرفتند و ساکت شدند، لبخند ملیحی بر لبان او نقش بسته بود، با شادی غیر قابل توصیفی شروع به قرائت نامه پدرش نمود،پدرش اینگونه نوشته بود.

بسم الله الرحمن الرحیم « فرزند عزیزم امیدوارم هر چه زودتر به لقاء الله بپیوندی» تصور همچین جمله ای از پدری به فرزندش!!!! حس عجیبی بود با چه انگیزه ای و چرا پدر اینگونه با فرزند مکاتبه می کند درک آن خیلی آسان نبود زمانی که با آن شهید صحبت می کردیم از آرزوها و آرمانهایش  برایمان می گفت و اینکه حضور در جبهه را عاشقانه انتخاب کرده است و پدرش را با منطق عشق متقاعد نموده تا اجازه حضور در جبهه ها را به او بدهد و وقتی صفای باطن او را می دیدیم گریه های شبانه اش، صداقت در قول و عملش، رفتار دوستانه اش ،همه و همه او را به عنوان یک قدیس در نظر دوستان مجسم می ساخت. در ابتدا حس من این بود که این پسر با این سن و سال طبیعی است که گاهی بر اساس احساسات صحبت کند و تصمیم بگیرد، ولی وقتی چند مرتبه با او نشستم و حرفهای او را شنیدم واقعا احساس حقارت کردم با خود گفتم او در کجاست و ما در کجا، فاصله ما از عرش تا فرش بود، پیوسته می گفت خدا عاشق کش است تا عاشقت نشود شهید نمی شوی و چه لذتی بالاتر از این که خدا عاشقت شود،


البته شهادت نباید هدف باشد، هدف چیز دیگری است ولیکن در این راه شهادت یک سعادت است، حرف های او بسیار بزرگتر از سن و سالش بود در آن هنگام بیشتر از 16 سال نداشت ولی آنچنان محکم و مطمئن سخن مي گفت که گویا عالمی صحبت می کند که سالها در مکتب درس اساتید تلمذ نموده و کسب معرفت کرده است. زمزمه زبان او حدیث قدسی :" من طلبني وجدنی و من وجدني عرفني  ومن عرفني احبني  ومن احبني عشقني ومن عشقني عشقته ومن عشقته قتلته ." بود و تا به اینجا که می رسید «و من عشقنی عشقته » يعني: «کسی که عاشق من شود من عاشق او می شوم »با اشک چشم می گفت: دعا کنید خدا شما را عاشق خود کندکه اگر عاشق او شدید او هم شما را انتخاب خواهد کرد . صحبت های او همه را به سکوت وا می داشت نمی دانم چرا ولی حسی داشتم که این حرف ها که به دل می نشیند، تبلیغ نیست ،اعتقاد است وآنچه می گوید با همه وجودش عجین گشته  آنچه که در وجود او دیده نمی شد، تعلقات دنیایی بود، بی توجهي به مظاهر این هستی، جاذبه های عالم خاکی، پیوسته می گفت :«باید از این دنیا برای رسیدن به فردایی بهتر توشه برچینید که : الدنیا مزرعه الاخره». امروز را باید به عنوان یک فرصت غنیمت شمریم شاید فردا دیر شود.


عشق او به خالق هستی دررفتار و حرکاتش نمایان بود، اهل تظاهر و ریا نبود از هر فرصتی برای خلوت با معشوق استفاده می کرد و منتظر بود که زمان فراق به سر آید و به وصال دوست برسد.

این شهید یکی از هزاران هزار عاشقی بود که توفیق مصاحبت با او نصیب من شد. هر کدام از شهدای دیگر را نیز بنگریم همین روحیه ،عشق و علاقه را در وجودشان می یابیم.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده