سید حسین فرمی باف
دوشنبه, ۰۹ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۸:۲۷
سید حسین فرمی باف از آزادگان یزدی و متولد سال 42 است که شانزدهم آبان 1361 به اسارت در آمده و تقریبا هشت سال در زندان‌های رژیم بعث عراق به سر برده است..
شوق و ذوق برای ورود به جبهه و خط مقدم

اولين حضور

پس از پیروزی انقلاب و فراگیر شدن پایگاههای بسیج زمینه حضور من در این نهاد مردمی فراهم شد از اولین روزهای عضویت در بسیج و همراهی با جمع  عزیزانی که به مرور در دوران بعد به قافله شهدا پیوستند ، تا خاطرات تلخ و شیرین دوستان ، هر کدام می تواند محور بحث طولانی و جذابی باشد . سال دوم دبیرستان بودم که ماجرای اعزام به جبهه در بین دوستان بسیجی نقل محفل همگان شده بود بالاخره تصمیم نهایی را گرفته و برای ثبت نام به پایگاه بسيج مراجعه نمودم. البته ناگفته نماند كه قبل ازاين نيز با پايگاه محل در بحت دفاع از كوي وبرزن همكاري مستمر داشتم. استقبال توده مردم براي اعزام به جبهه خوب  بود ، دانش آموزان بيش از ساير گروههاي  مردمي ديده مي شدند البته از سایر اقشار هم کم و بیش داوطلب بود .پس از ثبت نام وگذشت  چند روز آماده آموزش شدیم ، محل آموزش منطقه ای بود به نام «باغ خان »که بعدها به نام «بوستان ولایت» نامگذاری شد. در اين مكان جمع مي شديم  و لیکن برای فعالیت های رزمی و رزم شبانه به بیرون از این مجموعه رفتیم .

در آن دوره 10 روز در بیابان های اطراف در شرایط سخت دوره را سپری کردیم اوایل با توجه به حجم بالای نیرو و بعضاً بی احتیاطی مربیان اتفاقات ناگواری رخ می داد از جمله اینکه در همان دوره آموزشی یکی از داوطلبان به دلیل سهل انگاری مربی آموزشی مورد اصابت گلوله قرار گرفت و شهید شد . شهادت این دوست ما همگی را متأثر کرد و لیکن آموزش به قوت خود ادامه یافت و تا پایان دوره و آمادگی لازم برای حضور در جبهه روزها را با همه فراز و فرودش سپری کردیم .

در پایان دوره آموزشي چند روزی به مرخصی رفتیم ومنتظر روز اعزام ، تا اينكه زمان موعود فرا رسيدو بازجمع دوستان یکدیگر را ملاقات نمودیم . جدا شدن از خانواده ، برادر، خواهر، پدر و مادر چندان آسان نبود . ولی اشتیاق به حضور در جبهه همه این سختی ها  و مفارقت ها را آسان می نمود . روز اعزام فرا رسید، پس از خداحافظی با چند دستگاه اتوبوس عازم جبهه شدیم .

ابتدا تصور بر این بود که مستقیم به مناطق جنگی می رویم ولیکن بعد از حرکت و صحبت مسئولین متوجه شدیم مقصد ما تهران است ، بدین علت که نیروی داوطلب جبهه زیاد بود و در آن زمان جبهه ها ظرفیت آن تعداد نیرو را نداشت . اقامت ما در پادگان بلال حبشی تهران مستقر در جاده كرج به مدت 20 روز طول کشید در این مدت نیز آموزش های جدیدی را پشت سرگذاشتیم بخشي از آموزش هاي سلاح هاي نيمه سنگين راكه در دوره مقدماتي به دليل محدوديت زمان موفق به گذراندن آنها نشده بوديم ،در اين مرحله به صورت كامل و با كادر مجرب پشت سر نهاديم و برای حضور در جبهه با توانايي بهتر و بیشتر خود را آماده مي ساختيم و براي اعزام به مناطق جنگي لحظه شماری می کردیم .

روز ها به سختي مي گذشت چون ما مشتاق حضور در جبهه بوديم و ماندن در اين پادگان و تكرار روز ها گذر زمان را قدر ي دشوار مي نمود، هرچند فرماندهان پادگان پيوسته ما را با آموزش هاي مختلف سرگر م مي ساختند ولي اين توقف غير منتظره مادر اين پادگان چندان رضايت بخش نبود.

به سمت غرب

با گذشت ايام روز موعود فرا رسید جمعیتی حدود 120 نفر از تهران  به سمت کرمانشاه به راه افتادیم و مستقیم به پادگان معروف «الله اکبر»در اسلام آباد غرب اعزام شدیم . این پادگان در دوران های دفاع مقدس یکی از مراکز مهم پشتیبانی و تدارکاتی جبهه های غرب بود پادگان نسبتاً بزرگ با قابلیت های زیاد دفاعی ، که برای تأمین جبهه های غرب از نظر امکانات ، نیروی انسانی و تدارکات نقش خوبی را ایفا می کرد .

در آن زمان هوا نیروز ارتش نیز در بخشی از این پادگان مستقر بود هلی کوپترهای ارتش هر از چند گاهی از اینجا به پرواز در می آمدند و برای انجام مأموریت به خط مقدم می رفتند و دوباره باز می گشتند . همین حرکت ها نشان دهنده این بود که به جبهه خیلی نزدیک شديم تفریبا همه کسانی که در این گروهان بودیم برای اولین بار بود که به جبهه می ر فتیم و نمی دانستیم چه حال و هوایی دارد . اشتیاق در رسیدن به خط مقدم آنچنان وجود ما را پر کرده بود كه برای رسیدن به آن لحظه شماری می کردیم ، فراموش نمی کنم هر بار که دوستان خلبان هلی کوپترها از مأموریت بر می گشتند با شوق و علاقه فراوان اطراف آنها را می گرفتیم تا از جبهه برایمان بگویند واز پرواز خود صحبت کنند. شوق عجیبی داشتیم در آن سن و سال اکثر بچه های گروهان زیر 22 سال سن داشتند و بخش قابل توجهی از آنها دانش آموز بودند و حس و حال خاصی بر جمع ما حاکم بود .

یکی دو روزی را در این پادگان به سر بردیم و فرماندهان محلی درباره جبهه های غرب و چگونگی حضور و وظایف و حساسیت های آن صحبت کردند و در نهایت زمان تحویل اسحله فرا رسید به هر کدام یک قبضه سلاح کلاشینکف نو تحویل دادند به همراه کوله با ملزومات انفرادی با این اقدام خود را یک قدم به هدف نزدیک تر احساس مي کردیم.

حركت به سمت گيلان غرب

در لحظه ورود به این شهر که در آن زمان به عنوان منطقه جنگی شناخته می شد در مدرسه ای مستقر شديم که به دليل شرايط جنگي شهر خالی از دانش آموز بود ،وبه طور كلي شهر گیلان غرب چنين حالتي را داشت، چون هر روز هواپیماهای عراقی طی چند نوبت آن را بمب باران می کردند . صدای شدید و گوش خراش بمب افکن ها آنقدر آزاردهنده بود که با هر بار ورودشان به فضای شهر تا ساعت ها اثرات خود را باقی می گذاشت .این شهر در اثر بمباران های هواپیماهای عراقی تا حد زیادی تخریب شده بود .مدرسه ها ، بیمارستانها ، مراکز درمانی و دولتی و منازل شخصی به تلی از خاک مبدّل گشته و در روزهای اول جنگ تعداد زیادی از مردم بی گناه قربانی این بمب باران ها شده بودند و بقیه مردم شهر که توان حرکت داشتند ،شهر را ترک کرده وبه مناطق امني پناه برده بودند.شهر کاملاً نظامی و خالی از مردم عادی شده بود.اين شهر را به جهت زيبايي و سر سبزي  كه در دوران قبل داشت به اين نام مي شناختند ولي در ان روز هاي آتش و خون از رونق وسرسبزي و نشاط شهر چيزي باقي نمانده بود.همه جا ويراني ،خرابي ، تل خاك، وآهن پاره هاي ساختمانهاي فرو ريخته، كمتر ساختماني ديده مي شد كه مورد اصابت قرار نگرفته باشد،حملات عراق به شهر هاي ايران در روز هاي اوليه جنگ آنقدر وحشيانه بود كه اماكن غير نظامي هم از شر آنها در امان نبودند و به همين دليل اكثر شهر هاي مرزي ايران از نظر ويراني وخرابي وضع مشابهي داشتند .هواپيماهاي عراقي در بمباران هاي خود مدرسه ،بيمارستان،منزل مسكوني  وخلاصه همه شهر را هدف قرار مي دادند كه اين عمل با قوانين و عرف بين الملل منافات داشت، چه بسيار افراد غير نظامي و مردم عادي كه در اين حملات ناجوانمردانه قر باني اهداف شوم صدام شدند و با كمال تاسف هيچ صدايي در جهت حمايت آنهااز محافل حقوق بشري در نيامد.

در دوران جنگ ايران بار ها و بار ها به سازمانهاي حقوق بشري جنايات جنگي عراق را گزارش كرد وليكن توجه خاصي به آن نشد وعراق مثل گذشته به رفتار غير انساني خود ادامه داد وحتي با چراغ سبز بعضي از كشور ها ي معاند در سالهاي بعد از سلاح شيميايي هم استفاده كردو تا پايان جنگ هيچ يك از نهاد هاي حقوق بشري اين اقدام عراق را محكوم نكردند. اينها همه اسناد به جا مانده در تاريخ است كه فقط در دادگاه وجدان هاي بيدار قابل طرح است و ديگر هيچ.

 به هر حال برای اولین بار بود که به طوری واقعي صداهای مختلف ادوات جنگی را می شنیدیم ، البته زمان آموزش زیاد با این صداها آشنا شده بودیم ولی آنچه که اینجا می دیدیم و می شنیدیم واقعی بود .یکی دو روزکه از حضورمان در گیلان غرب گذشت ،یک روز عصرفرمانده ما را صدا کردند. ایشان به جلسه اي دعوت شده بود ،رفت و بعد از دو سه ساعت برگشت و دستور آماده باش داد و گفت :آماده باشید هر لحظه ممکن است دستورحمله بدهند ولازم باشد به خط مقدم برويم.

بچه ها اسم خط مقدم را که می شنیدند ذوق می کردند ، یه احساس غریبی بود هر کسی نمی توانست این احساس رادرک کند، خط مقدم كجاست ؟چرا اينهمه شوق و ذوق براي رسيدن به آن ؟مگر در آن منطقه جز خطر ،سختي ،مشقت ،دشواري وحوادث پيش بيني نشده چيز ديگري داشت كه اينگونه براي رسيدن به اين محل سر از پا نمي شناختند؟آيااين انگيزه بريدن از دنيا وترك تعلقات نبود؟رفاه وآسايش پشت جبهه را رها كردن وپاي در مسيري نهادن كه هيچ پشتوانه دنيايي ندارد، فقط از كساني بر مي آمد كه رندانه در عهد شباب به ظواهر و لذت هاي دنيا پشت كرده  وپاي در اين راه گذارده اند و طبيعي است كه هر كسي نمي توانداحساس اين افلاكيان بر زمين را درك كند الا اينكه خود در جرگه آنها باشد.

لحظه ها خیلی سخت می گذشت همه آماده حرکت بودیم ولی آن شب اتفاق خاصي نيفتاد ،شب را سپری کردیم ، صبح روز بعد با چند دستگاه تویوتا وانت از مقر گیلان غرب به سمت ارتفاعات شياکو و تپه های گچی که چند شب قبل در آنجا عملیات شده بود ،حرکت کردیم ،چند ساعتی در راه بودیم، قدم به قدم به مقصد نزدیک و نزدیکتر می شدیم ،صدای گلوله ها زیادتر می شد ،همین طورخط مقدم، چرا که گلوله ها مرتب جاده را هدف می گرفتند، و روی اسفالت به زمین می خوردندو چاله هايي در مسير ايجاد مي شد كه تردد خودرو ها را دشوار مي كرد، اوضاع خیلی خطرناک بود، ماشین ها از لابلای این گلوله ها به حرکت خود ادامه می دادند ،گاهی درتیررس ،گاهی پشت تپه ها و دور از تیررس دشمن ،خلاصه بعد از ساعت هابه منطقه ای رسیدیم که مرتب گلوله های خمپاره وتوپ به زمین می خورد ،صداي صوت خمپاره ها پيوسته به گوش مي رسيد،همه منتظر اينكه گلوله كجا به زمين خواهد خورد  وآيا تلفاتي از ما خواهد گرفت يا نه؟

از خودروها پیاده شدیم و بقیه مسیر را كه بیشتر به صورت تپه ای وکوهستانی و به تپه گچی معروف بود، پياده رفتيم اولین باری که در خطوط مقدم شهدايي رادیدم همین جا بود در مسیری که می رفتیم پیکر چند شهید را به عقب آورده بودند ،تعدادی زخمی با حالت های بسیار وخیم وزخم هاي عميق، رزمنده ای را دیدم که از ناحیه سینه به شدت مجروح شده بود نای حرف زدن نداشت ،ولی آنچنان از روحیه بالایی برخوردار بود که همه را شگفت زده می کرد، انگار نه انگار که مجروح بود مرتب لبخند می زد وبه ديگران روحيه مي داد، جالب اینکه با آن شرایط حاد جسمی وقتی ما را دید که به خط مقدم می رویم ، با تبسمي گفت :«لبخند بزن بسیجی» (جل الخالق !!) اگر اینها را با چشم خود نمی دیدم شايد باورم نمی شد، تمام بدن خونی ،جراحت عمیق، و این روحیه، واقعاً عجیب بود. هر چه جلوتر می رفتم صحنه های جدیدتری را می دیدم مجروحینی که به عقب برده می شدند، شهدایی که اجساد مطهرشان روی زمین مانده بود، صدای گلوله ها که هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد، و انفجارها که ثانيه به ثانيه رزمندگان را به عکس العمل وا می داشت ،ودشواري هاي جغرافياي منطقه كه عبور و مرور را دشوار كرده بود.


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده