سه‌شنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۷ ساعت ۱۷:۲۱
شهی عباس رحماني دهنودشت يكم آبان 1341، در شهرستان بهاباد به دنيا آمد. پدرش اصغر، كارگر بود و مادرش فاطمه نام داشت. تا پايان دوره متوسطه در رشته صنايع چوب درس خواند و ديپلم گرفت. او نيز كارگر بافندگي بود. به عنوان پاسدار در جبهه حضور يافت. سي و يكم تير 1361، با سمت فرمانده گروهان در شلمچه بر اثر اصابت تركش به سينه، شهيد شد. مزار او در گلزار شهداي خلدبرين شهرستان يزد قرار دارد.
آخرین نامه شهید عباس رحمانی /دست نوشته
خدمت پدر بزرگوار ومادر گرامي سلام عرض مي كنم .

اميدوارم كه حال شما خوب باشد وهيچگونه كسالتي نداشته باشيد و اين سلام گرم وخالصانه مرا از فرسنگ ها راه دور از جبهه هاي جنوب بپذيريد ودر پناه امام زمان(عج) محفوظ بوده وباشيد .

خدمت اخوی علی اکبر دعا می رسانم ، خدمت هميشره ها دعای فراوان مي رسانم ( خدمت تمام اهل محل و اقوام يك به يك سلام ودعا مي رسانم هر كسي كه از احوال ما پرسيد سلامش برسانيد) .

باري پدر جان: الان كه 29/4/61 مي باشد ومن در خرمشهر هستم دو روز است كه آمده ايم اينجا براي استراحت و حمله هم به عراقي ها كرديم وخيلي هم موفّق بوديم. جاي شما خالي در خاك عراق چه غوغایي شده بود ،چون من هنوز باید اینجا باشم و امشب ان شاالله مي رويم تا حمله دوم را آغاز كنيم در حمله ی اوّل كه من سالم در رفتم ومي دانم كه خدا دعاي شما را قبول كرده چون خيلي جاها خدا كمكم كرد تا كشته نشدم و درست صبح روز عمليات من با چند نفر از برادران يزدي خيلي زياد رفته بودیم جلو و وقتي مي خواستیم برگرديم عقب ، راه را گم كرديم ورفتيم پهلوی عراقي ها وچند قدم كه به آنها داشتيم فرار كرديم ويك ماشيني كه پر مهمّات بود سوار شديم وآن ها ماشين ما را با آرپي چي زدند ولي باورتان نمي آيد ماشيني كه بايست منفجر مي شد چون پر مهمات بود فقط لاستيك جلوي آن آتش گرفت و راننده هم پايش قطع شد ويك تركش خيلي كوچك هم به گردن من خورد كه اصلاً خون نيامد و اگر آن ماشين منفجر مي شد فقط 35 نفر ما برادران يزدي  تیکه تیکه مي شديم ، پس شما بدانيد كه مرا كس ديگري نگهداري مي كند واز بابت من هم ناراحت نباشيد وافتخار كنيد كه فرزندتان در اين حمله هاي بزرگ شركت مي كند و انشاا... بعد از این عملیات که ما امشب یا فردا شب انجام می دهیم من بر می گردم یزد تا انشاا... درحمله های بعد شرکت کنم و حسین کارگر هم اینجا است و حالش هم خوب می باشد ولی او اینجا می ماند و با ما دیگر نمی آید و شاید تا چند روز دیگر او بیاد یزد و من باید بمانم چون اینجا فرمانده یک گروهان از برادران یزد هستم و تا آنها هستند من هم باید باشم. هر چه شما كرديد از بابت من ناراحت نباشيد وبدانيد كه مرگ و زندگي دست خداست و هيچ كس نمي تواند از مرگ فرار كند هر كجا كه باشی حتی در خواب بسراغ انسان مي آيد . ديگر عرضي ندارم جز سلامتی شما هر چه شما كرديد دعا به جان امام وبعد پيروزي وسلامتي رزمندگان  .

پسر كوچك شما عبّاس رحماني

 
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده