شنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۷ ساعت ۱۳:۰۷
شهید مجید پورشاكري اردكاني بيست و پنجم مرداد 1345، در شهرستان تهران به دنيا آمد. پدرش محمود، بنا و معمار بود و مادرش خديجه نام داشت. دانش آموز اول متوسطه در رشته تجربي بود. به عنوان بسيجي به جبهه رفت. بيست و سوم تير 1363، با سمت تك تيرانداز در كوشك بر اثر اصابت تركش به سر و صورت، شهيد شد. مزار او در گلزار شهداي شهرستان اردكان قرار دارد.
نویدشاهدیزد:

نامه شهید مجید پورشاكري اردكاني به برادرش/دست نوشته نامه شهید مجید پورشاكري اردكاني به برادرش/دست نوشته
خدمت برادر گرامیم سلام عرض میکنم
به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان و در هم کوبنده ستمگران و منافقین و با درود و سلام به منجی عالم بشریت و دوازدهمین اختر تابناک آسمان مهدی موعود (عج) و با درود به نایب بر حقش امام امت خمینی بت شکن و با سلام بیکران بر ارواح پاک طیبه پر فتوح شهدای از کربلا حسین تا کربلاهای جنوب و غرب و خوزستان ایران و با درود به خانواده های شهیدان و اسیران جند الله و مفقودین و جانبازان  و با درود به شما برادر عزیز و مهربانم پس از عرض سلام سلامتی شما را از درگاه ایزد متعال خواستارم و امیدوارم که کسالتی نداشته باشی و مورد تائیدات الهی قرار گرفته باشید و موفق و موید باشید و در زندگیتان مثل همیشه پیروز باشید و اگر جویای حال اینجانب برادر حقیر خود خواسته باشید بحمد الله سلامتی برقرار است و کسالتی ندارم به جز دوری ازشما که این هم امیدوارم به زودی زود به دیدار شمابیایم به اردکان و من شنیده بودم که در جبهه نعمتهای خدا با خون آشکار است و امام زمان در جبهه است
ولی تا وقتی که نیامده بودم باور نمی کردم ولی برای خودم ثابت شد که امام زمان در جبهه های حق علیه باطل است و واقعا " که جبهه دانشگاه امام حسین است در روایت است پیامبر اکرم گفته است بالاتر از هر خوبی ،خوبی هست مگر جبهه و جهاد در راه خدا و دیگر ؟نمی کنم و سر شما را درد نمی آورم و سلام مرا به علی طاقداریان برسان من هم به خواست خدا حالم خوب است و کسالتی ندارم و اگر بدی ازمن دیده اید من را حلال کنید و انسان جائز الخطاست و سلام مرا به تمام بچه ها پایگاه برسان و اکنون که برای شما نامه می نویسم در سنگر شلمچه هستم و روز پنجشنبه63/4/21 ساعت 4 بعد از ظهر است و تمام بچه ها در سنگر خوابیده اند و تمام آنها سلام گرمشان را از درون پاکشان به شما میرسانند و امید دارند که شما برای آنها دعا کنید و انشاالله که دعایتان مستجاب میشود و ماالان 18 روز است که دراینجا هستیم و الان شش روز است که جلوی ما را عراق آب انداخته است وبه خیال خود با این کارها میتواند جلوی حمله ماکه انشاالله به زودی زودی در آینده نزدیک قرار است انجام شود بگیرد و قبل از اینکه به شلمچه بیایم در جزیره 10 روزبودیم بعضی از وقتها به کمین که باید از کانالهای 1 متری که نیم آن آب گل است بگذریم می رفتیم که 150 متری عراق هستیم می رفتیم و 2 روز قبل از اینکه برای شما نامه بنویسم در سنگر سر گروه که22 نفر بودیم جمع شده بودیم و فرمانده گردان برای ما سخنرانی می کرد و من و دوستم که بچه اردکان است روی پله نشسته بودیم و یک خمپاره بر گوشه سنگر ما خورد و یک ترکش به دوستم که پهلوی من نشسته بود خورد و زخمی شد و من هم یک سنگ روی سرم خورد و  سرم گیج رفت ولی بخواست خدا هیچ کدام از بچه ها به آن صورت طوریشان نشد و عباس را هم 4 روز قبل از اینکه برای شما نامه بنویسم دیدم و آمد توی سنگر ما نشست و گفت که عصمت و بچه ها رفته اند تهران و من حدود 60 عدد عکسی که با عباس و فرمانده گردان انداخته بودیم به عباس دادم و عباس هم بعضی از وقتها با 106 می آید و یک عدد گلوله می زنند و میروند و بچه ها به واحد 106 دزدان خط می گویند چون گلوله خود را می زنند و فرار می کنند و در جواب نامه ایی که برای من می نویسی بگو که کی مادر وعصمت به حج عمره میروند و اگر قبل از اینکه من به آنجا بیایم رفتند به آنها بگو تا یک دوربین بخرند و اگر برگشتم که انشاالله برای دفعات بعد دوربین را با خودم به جبهه می آورم و اگر هم برنگشتم خودت از آن استفاده می کنی و خیلی می خواهم که برای شما خاطره از جبهه تعریف کنم ولی بیشتر از این وقت ندارم چون دیروز معاون ؟ و مدیر مدرسه ما از اردکان جهت بازدید به پیش ما آمده بودند قرار است ساعت 4/5 بروند و دیگر مزاحم وقتتان نمی شوم چون  که شما وقتتان خیلی ارزش دارد و همه به هنر های شما احتیاج دارند و دیگر عرضی ندارم
برادر حقیر شما 63/4/21

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده